#بغض_غزل_پارت_157

-نه بابا نیازي نیست،وقت واسه ي رفتن به خونه ي ایسان زیاده.

-اخه؟

-اخه نداره،بهتر تمرین رو شروع کنیم.

-هرچی شما بگید.

گیتارم رو در اوردم و درس دفعه ي پیش رو طبق قرار هردفعه براش زدم تا بعد در قسمت جدید بریم ارمان خندید

و گفت:

-خوب میزنی.ولی تو امروز گیتار رو با خودت به دانشگاه بردي؟!

-اره،چطور مگه؟!

-هیچی اخه مثلا دانشجوي ادبیات انگلیسی هستی،چه ربطی داره به موسیقی که با گیتار سر کلاس میري؟

-دیگه مجبور شدم.

نگاهی به من کرد و لبخندي زد ولی من نگاهم را از او دزدیدم و به تارهاي گیتارم دوختم.

-خب شما یه مقدار با گیتار من تمرین کنید تا من دو تا قهوه بریزم وبیارم.

-چرا با گیتار شما؟!

-اخه گیتار شما درست کرك نیست،بذار بیام تنظیم کنم که یه وقت خراب نشه.

-باشه،شما هم نمیخواد زحمت بکشید من چیزي میل ندارم.

-الان میرسم خدمتتون.

اون روز ارمان حدود چهل و پنج دقیقه با من گیتار کار کرد،دیگه هم انگشتهاي اون و هم انگشتهاي من خسته شده

بودند که او گفت:

-واسه ي امروز کافیه،تو خسته اي و از کلاس برگشتی.

-ممنون، خیلی مزاحمتون شدم.

romangram.com | @romangram_com