#بغض_غزل_پارت_162


-بابت چی؟

-بابت همین دیگه!

-آهان قابلی نداشت، پیش از این هم می خواستم بهتون بگم که می تونید اینطوري ببینیدش ولی شما هیچ وقت

فرصت اینکه یه سر به اتاق من بزنید رو نداشتید، من هم امروز سرماخوردگی رو بهانه کردم که شما به اینجا بیایید.

-شما خیلی مهربونید. واقعا نمی دونم چه طوري تشکر کنم.

-تشکر نیازي نیست ولی فعلا سعی کن نهایت استفاده رو ببري.

-راستی سهیل کی موبایل خریده؟

-همون وقت که رفت موبایل منو با خودش برد، آخه موبایل من موبایل ماهواره اي بود و ایران به دردم نمی خورد.

من هم دادم به سهیل که راحت تر با شما ارتباط برقرار کنه.

-وقتی میگم شما خیلی مهربونید، می گید نه!

با این حرف آرمان نگاهی به من انداخت که من خیلی زود نگاهم را از او گرفتم و به کامپیوتر دوختم و دیدم که

مهرشاد دو تا دستاش رو زیر چانه اش گذاشته و داره به ما نگاه می کنه. وقتی که دید حواس ما به اوست با متانت

دروغی گفت:

-صحبت هاي لیلی خانم و جناب رابین هود پایان یافت؟

آرمان زد زیر خنده ولی من گفتم: چه طور مگه؟

-همچین ازش تشکر می کنی که انگار ارتش سرخ چین رو شکست داده و شرق آسیا رو از دست حکومت غاصب

نجات داده، بی خیال بابا آرمان آدم تشکر کردن نیست.

زدم زیر خنده و گفتم: باهاش تماس گرفتید؟

-شما هاش رو از کجا می شناسید؟


romangram.com | @romangram_com