#بغض_غزل_پارت_155
هیچکس حرف نمیزد.مامان هم گریه کرد و عسل دلداریش میداد.طاقت نیاوردم و رفتم ضبط و خاموش کردم و نوار
رو برداشتم و به اتاقم بردم.بعد از من ایسان رفت و یه نوار شاد گذاشت و شادي نسبی رو به جمع برگردوند ولی نه
که این اخریها »: من و نه ارمان و پیام و نیما دیگر لحظه اي شاد نبودیم.نیما خیلی خودش روسرزنش میکرد و میگفت
متوجه شده بودم که زیاد حالش خوش نیست ولی هرچی میپرسیدم جواب سر بالا بهم میداد پیش خودم گفتم شاید
ارمان و پیام باهاش صحبت کردند تا کمی ارامتر بشه و همگی به جمع « خسته شده ولی فکر نمیکردم عاشق شده باشه
برگشتیم و سعی کردیم بخندیمهرچند که این خنده از صدتا گریه غمگینتر بود.
****
دو ماه از ان روز کذایی گذشته بود،تو این فاصله شش بار سهیل تماس گرفته بود و باهم صحبت کرده بودیم اما هیچ
کدوم در مورد اون شب و ماجراي اون شب هیچی به او نگفتیم و فقط یک بار از من پرسید که از هدیه اش خوشم
اومده یا نه که من جواب مثبت داده بودم،توي این مدت حتی یک بار هم صحبت از برگشتن نمیکرد.هر دفعه سوالی
میپرسیدیم جواب درست و حسابی نمیداد و میگفت انقدر عجله نکنید بالاخره بر میگردم اما دو ماه و نیم از رفتنش
میگذشت و هیچ خبري از بازگشتش نبود.دو ماه بعد عقد بچه ها طبق قرار برگذار میشد و اگر سهیل نبود نمیشد در
این فاصله ارمان حدود دوازده سیزده بار به خونه ي ما امده بود و با من گیتار کار کرده بود تقریبا راه افتاده بودم و
راحت میزدم ولی هنوز خیلی خوب جا نیفتاده بودم تا بخوام حرفه اي بشم. کلاس هاي دانشگاه هم هنوز حدود سه
هفته اي بود که شروع شده بود هرچند از درس خوشم نمی اومد ولی به خاطره سهیل به درسم گوش میکردم تا خوب
یاد بگیرم و باعث خوشحالی او شوم
اون روز استثنا قرار بود بعد از دانشگاه من به خونه ي اقاي ناصري برم گیتار تمرین کنم چون ارمان سرما خورده بود
و نمیتوانست از خانه بیرون بیاد.
کلاس که تمام شد تاکسی گرفتم تا به خونهی ارمان برم.توي این مدت اقاي نواصري و ارش زیاد به خئنه ي م رفت و
ام کرده بودند و صمیمیت ما از قبل بیشتر شده بود.هرچند که ارش به خونه ي ما رفت و امد زیادي داشت و تقریبا
romangram.com | @romangram_com