#بغض_غزل_پارت_151

من و رها خندیدیم و نیما از کنار ما فرار کرد و رفت.همه دور هم نشسته بودیم ولی من زودتر از همه به بهانه اي که

خوابم میاد به اتاق خوابم رفتم تا بتونم نامه ي سهیل رو بخونم و هدیه اش رو باز کنم،تازه به اتاق خوابم رفته بودم که

صداي در مانع از این کار شد که به سراغ هدیه ي سهیل برم،در رو باز کردم،رئوف پشت در بود اجازه گرفت و وارد

شد.از اینکه بخواد در مورد اون لحظه صحبت بکنه میترسیدم اما به روي خودم نمیاوردم.رئوف با یه لیوان اب پرتقال

اومده بود،لیوان رو به من داد و گفت:

-از اینکه اینجا اومدم ناراحتی؟

-نه.چرا باید ناراحت باشم؟

-اخه زیاد ناراحت نشدي.

-اخه نمیدونم واسه ي چی به اتاقم اومدي؟واسه ي اب پرتقالتم ممنونم اما دلیلش رو نمیفهمم.

-اومدم که ازت معذرت خواهی کنم.

-بابت چی؟

-بابت چند لحظه قبل،باور کن نمیخواستم تو کارت دخالت کنم،اتفاقی اونجا بودم.

-نه بابا خواهش میکنم اتفاقی نیفتاده که من بخوام ناراحت بشم.

-به هر حال ازت معذرت میخوام،بیشتر از این مزاحمت نمیشم اب پرتقالت رو بخور،میخوام لیوانش رو ببرم پایین.

تشکر کردم و اب پرتقال رو خوردم و لیوان خالی رو به دستش دادم و او هم شب بخیري گفت و از اتاق بیرون

رفت.خودم رو از این که از دست رئوف عصبانی بودم،سرزنش کردم.از اینکه فکر کردم قصد فضولی در کارهاي من

رو داره احساس خجالت میکردم.به هر ترتیبی این ماجرا گذشته بود و من هم خیلی خوابم گرفته بود بر روي تخت

زفتم و خوابیدم اون شب هم تموم شد،شبی که سهیل براي همیشه عشقش رو از دست داده بود.

روز جشن بود،همه امده بودند،دوست و اشنا همه بودند،ارش هم از قبل صمیمی تر و خودمانی تر شده بود و با ما

راحت تر بود،پسر بدي نبود یعنی در واقع پسر خوبی بود خیلی مودب و سربه زیر ولی هیچ وقت مهرش به دلم نمی

romangram.com | @romangram_com