#بغض_غزل_پارت_150


-جدا،پس هدیه ات رو بده بعد بیا.

-شما شیرینی دادي که من هدیه بدم؟

-باشه به نیما میگم یه شیرینی هم به تو بدیم.

-همش یکی؟!

-نه پس صد تا!خب حالا چون تویی دو تا بخور.

-همش دو تا؟!

-اي کوفت بخوري،تو ده تا بخور،خوبه؟

-اره ولی ده تا هدیه نمیدم.

-نمیخواد عزیزم،تو همون یکی رو بده غنیمته،گدا خانوم.

-پرو نشو،خواهر شوهر بازي در میارم ها.

نیما کمی انطرف تر حواسش به ما بود و صداي ما رو میشنید،کنارمون امد و خطاب به رها گفت:

-چی شده؟چرا شما به جون هم افتادید؟

خواهرتون از الان داره واسه من خط و نشون میکشه.

نیما با تعجب نگاهم کرد و گفت:یعنی چی؟

رها گفت:یعنی اینکه تهدید میکنه واسم خواهرشوهر بازي در میاره.

نیما بلند خندید و گفت:اینکه کاري نداره خب تو هم واسش زن داداش بازي در بیار.

-اتفاقا تو فکرش بودم

من که از دست نیما عصبانی شده بودم گفتم:نیما جان دوست نداري که باهات قهر کنم؟

نیما که عاقبت قهراي منو میدونست سریع دستمالو از توي جیب پیراهنش در اورد و گفت:ببخشید!اعلام صلح میکنم.


romangram.com | @romangram_com