#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_99


فرهاد ـ اگه بچه ی خوبی باشی این حسامه رو راضی می کنم ببرتمون ویلا لواسون فریبرز.

ـ اون وقت قول میدی دنبال نسترن هم بریم؟

فرهاد ـ تو چرا هی تو آب گل آلود ماهی می گیری؟ با آبروریزی دیروز دیگه من روم میشه تو چشش نگاه کنم؟

ـ تا جایی که من یادمه خوب واسش کاسه آش پر می کردی.

فرهاد ـ زهرمار، حالا زنگ بزن ببین خوابه یا نه؟

ـ شما که روتون نمی شد تو چشش نگاه کنین؟

فرهاد اومد جذبه وار منو به باد سرزنش بگیره که مهسا تاکتیکی پرید وسط ماجرا و گفت:

ـ بلند بگین ببینم که در مورد چی حرف می زنین؟

ـ در مورد ...

ادامه حرفم شد چار تا مژه زدن و یه چشم و ابرو اومدن و صاف شدن دوزاری مهسا خانوم.

مهسا - منم موافقم.

فرهاد ـ دقیقا با چي؟

مهسا ـ کلا با تو یکی من هیچ وقت موافق نبودم. منظورم پیشنهاد خردمندانه ترانه بود.

مهدیس ـ یکی به ما هم بگه این جا چه خبره؟

حسام ـ انگاری رمزیه.

مهسا ـ صد بار گفتم برادرم تو سالی یه بار حرف بزن، اون هم روز جهانی کودک. اون روز هم حرف نزنی قرار نیست کسی بگه چرا.

حسام کفگرگیشو حروم پشت گردن مهسا کرد و خیال راحت شده از تلافی رو به فرهاد و منو آدم حساب نکرده گفت:

ـ حالا میگی چی تو سرتونه؟

romangram.com | @romangram_com