#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_98


ـ دلم برای روزاي دختر خونه ی فاروق خان بودن بيشتر تنگ ميشه.

ـ دلت نمي خواد بدي خاطراتشو مرور كني؟

ـ دلم نمي خواد بدي اين دلو مرور كنم. خود كرده تدبير نداره. من از خودم شاكيم، از آقابزرگ. يه نه گفت و تموم. نگفت چرا نه؟ دلم از فرهاد گرفته س كه تا فهميد مي خوام عروس بشم بي پرس و جو از يارو باهام قهر كرد. من شاكيم؛ ولي بخشيدم، تو همين شكايت بخشيدم.

ـ فرهاد بعد رفتنت خيلي تنها شد. همه كسش بودي، محرم رازش. دلتنگ بود. هميشه واسه فرهاد عزيزتريني. همه هم مي دونن فرهاد قسم راستش جون ترانشه.

ـ مهسا رمانتيك كه ميشي حس مي كنم اين مهسا يه مهسا ي ديگه س.

ـ بخواب بابا، كله پاچه از دستمون ميره وگرنه.

ـ ديوونه.

تو عمق ديوونگي مهسا بودن يعني مهربوني. بلد نيست ابراز احساسات. دلش با جدي بودن صاف نشدنيه. همه سالاي زندگيم با همه شوخ بودنش جدي بود. حتي اون روزي كه تو اون آشپزخونه تو نظر من قشنگ كوبيد تو صورتم و گفت: "چرا ول نمي كني اين بدبختيو؟"





***

سرم تکیه داده به شونه فرهاد در حال چرت زدگی بود که حضرت آقا قری به شونه ی مبارک دادن و چرت باریک بنده رو پاره نموده و در جواب این گستاخی یک آرنج به پهلو هم نوش جان مبارک کردن.

فرهاد - چته خب؟

ـ زهرمار، خب عین بچه ی آدم بشین، بذار دو دقیقه این کپه مرگ من آروم بگیره دیگه. هی جم می خوره پسره ی دیوونه.

فرهاد ـ تو که انقده خوابت می اومد مجبور بودی هلک و هلک دنبال ما راه بیفتی که صبح جمعمونو زهرمارمون کنی؟

ـ واسه خاطر کوری چشم تو یکی بود جون تو.

فرهاد - گمشو کنار، شونم درد گرفت. این همه پول کله پاچه ندادم که حیف و میل بشه؛ پس عینهو بچه آدم بلند شو غذاتو بخور.

ـ نوموخوام، من خواب می خوام.

romangram.com | @romangram_com