#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_100
فرهاد زیر چشمی مهدیس نگاه کنی انجام داد و گفت:
ـ چیز مهمی نیست، ترانه و مهسا می خوان دوستشون هم باهاشون بیاد لواسون.
حسام ـ اون وقت کی گفته من موافقت کردم با ویلا لواسون؟
فرهاد ـ همون که مهسا گفت، شما همون سالی یه بار حرف بزن.
سرم پایین و لبم پر خنده. خوردی مهندس فرزین؟ بینیتو قربون، بو جزغالگیش بد شامه نوازه.
مهدیس ـ حالا چرا اون هم تو جمع خونوادگیمون باشه؟
فرهاد نگاه تو چشمش نکن. می سوزی، دلت می سوزه. بی خیال، ما همه پشتتیم.
حسام ـ مگه چیه؟ دختر به این خوبی.
مهدیس چشم باریک کرده برانداز کرد حسام و با طعنه گفت:
ـ مثل این که همچين خوشت اومده؟
حسام ـ من که رو چشم خواهری خیلی خوشم اومده، بقیه رو نمی دونم.
لبای کش اومده مهدیس و چشمک حسام به فرهاد و لبخند نیمه جویده ی فرهاد بد به دلم می شینه. حسام سر تخته شسته هم که باشه بازم مرام فرزینا تو خونشه. چشم به ناموس کسی داشتن نامردی دونستنه تو قابوس فرزینا.
مهسا تلفن به دست از میز دور شد و مهدیس گفت:
ـ فرهاد جا تمیزتر از این جا پیدا نکردی واسه صبحونه خوردن؟
نگاه من و فرهاد و تداعی خاطرات این همه سال صبحونه خوری روز جمعه. کثیفیش قلب تمیز کنه مهدیس جان. این جا حکم داره، حکمش هم قراره پر از مهر کاسه و محبت من و مهسا و حسامه. حسام جان من برای همه سالای این جا اومدن ازت ممنونم.
.:: این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است ::.
romangram.com | @romangram_com