#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_101
***
لبه ی استخر نشسته و پاچه تا زانو بالا زده پا تو آب حرکت می دادم که حضور کسیو کنارم حس کردم. زیر چشمی نگاش کردم که روی یکی از صندلیای فلزی دور استخر نشست و سنگین كرد نگاشو رو من. پامو از استخر بیرون آوردم و بلند شدم که گفت:
ـ عجیبه، تو چرا این قدر عزیزی؟
یه لبخند از اونا که تا فیها خالدونو جزغاله میده رو لبم نقاشی شد و بی اون که نگاش کنم گفتم:
ـ باعث ناراحتی شما میشه؟
ـ هر چیزی که بخواد با زور روی من تسلط پیدا کنه منو ناراحت می کنه. خوش ندارم چپ و راست بهم گوشزد کنن که یهو آب تو دل ترانه خانوم تکون نخوره. من دوست دارم همون جوری که با کارمندای دیگم برخورد می کنم با تو هم برخورد کنم؛ پس از راپورت دهی بهتره دست برداری؛ وگرنه من کادر شرکتم تکمیله؛ حتی بدون ... تو.
ـ من نیازی به شاخ و شونه کشیدن اون آدما واسه تو ندارم. همین جور که این دو سال نداشتم و تونستم گلیممو بدون هیچ کمکی از آقابزرگ بالا بکشم.
ـ آره، یادم نبود تو آدم خیلی مهمیو جدای از این خونواده داری. شادمهرملکی، خیلی سرشناسه.
ـ به اطلاع برسونم شادمهر سه ساله ایران نیست. حرف دیگه ای مونده جناب مهندس فرزین؟
ـ حرف دیگه این که بهتره تو شرکت فقط سرت گرم کارای خوت باشه، من از کلاغا متنفرم و خوب نوکشونو قیچی می کنم.
ـ قابل تقدیره. من از آدمای تو لفافه حرف زن خیلی خوشم میاد. در ضمن دو سالی هست یاد گرفتم نباید تو کار این خونواده سرک کشید. فاروق خان استادم بوده، اینو همیشه یادت باشه.
از سر جاش بلند شد و رو به روی من قد علم کرده وایساد. که چی؟ می خوای بگی قدت بلنده؟ هر درازي كه باشي از اون کوتاه تری.
ـ قرارداد جدید تا فردا بسته میشه. تو هنوز زیاد وارد نیستی؛ پس بهتره زیاد توی این پروژه شرکت نداشته باشی. نمی خوام به خاطر سهل انگاری عزیز کرده ی خاتون و آقابزرگ این پروژه چند ده میلیاردی رو از دست بدم. بهتره کنار خانوم سلیمانی فعلا دوره بگذرونی.
چشمای باریک شده من و پوزخند سراسر نفرت آدم رو به روم. تو و مهدیس چی از من طلب دارین؟ تو چرا؟ تو یکی یه دونه؟ نفرتت درک نشدنیه. من حق خوری نکردم. یه عمر شاهد توسری خوری بودم. از کنارش گذشتم. من به خاطر توی رفته دارم این همه تاوان میدم، حالیته؟ ثروت من خیلی بیشتر از این آدمیه که باید خفتشو بکشم. یه روزی می رسه که این آدم هم محتاج من میشه. دیر نیست اون روز.
***
خدا قوت مهسا جان. این توپ بود شما انداختی؟ والیباله، نه پرتاب موشك به فضا. نگام به صورت نسترن چشم گشاد شده و در جستجوی توپ و فرهاد با لبخند خیره شده بهش افتاد. نه بابا، این دو تا هم که دیگه تعطیل تعطیلن. مهسا هم که همون بازی نکنه والا سنگین تره. بازم خدا خیر شلوار مارکدار مهدیس بده که زمین گیرش کرده. مهندس فرزین بازم بهتره. مهندس فرزین نه دیگه حسام. باید خفت کش باشم براش. تهدید کار کرده، جلوم می خواد پل بسازه. به وسعت همه سالای محبت خاتون و آقابزرگ، واسه سدت خودم سنگ میشم مهندس.
romangram.com | @romangram_com