#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_102


مهدیس ـ بچه ها بازی بسه بیاین ناهار.

نسترن کنار گوشم لب زد که:

نسترن ـ چرا این مثل شما دو تا نیست.

مهسا هم سر کرده تو گوش جفتمون گفت:

ـ نه که ما شلوار ده قرن پیشمونو پوشیدیم، مشکلی نیست بازی کنیم؛ ولی چون ایشون شلوارشون مارک اصله، حیفه. هیشکی ندونه من که می دونم افه خرکیشه جلو خان داداش که مثلا بگه من ظریفم.

ـ مهسا!

مهسا ـ درد و مهسا، کم ازش کشیدی؟ من جای تو باشم یه تو دهنی حروم اون همه بی مروتیش می کنم. هنوزم یادمه چقدر سوخت وقتی اون اومد خواستگاری تو. مهدیس هنوزم تو رو رقیب می دونه. حسام بهونه س، همه خوب می دونیم که دلش پیش کی بوده.

نسترن ـ میشه بگین چه خبره این جا؟

مهسا - فرهاد حرف زدن در مورد یه آدم مهمو ممنوعه اعلام کرده. اون آدم تو زندگی ما خیلی مهم بود. یه نقش کلیدی داشت، یه نقش که نابود کرد یه خونواده رو.

ـ مهسا کی نابود شد؟ بگو ببینم جز من کس دیگه ای هم ضربه خورد؟ نه مهسا، همه رو با من جمع نبند. تو دو سال خونه ی اون بودن، گفتن این جماعت ترانه زنده س یا مرده؟ فقط بعد از دو سال خون دل خوردن من، یاد سرزنشای تلنبار شده تو دلشون افتادن. من خرابم، خراب ترم نکن. حرفشو وسط نکش.

مهسا - از این حس تو چشات وقتی ازش حرف می زنی متنفرم ترانه. من شاهد بدبختیتم. از این حس متنفرم، حالیته؟

نسترن - داری چی میگی ترانه؟ تو مگه جدا از فرهاد اینا زندگی می کنی؟

مهسا – چهار ساله، چهار ساله وقتی میری خونه خاتون، داره می ناله از نبودن ترانش، یادگار فردینش. ترانه تو فقط با خودت لج نکردی، با خاتون و آقابزرگ لج کردی.

نسترن ـ مهسا تو بگو چهار سال پیش چرا ترانه از خونه رفته؟ اصلا به فرهاد غیرتی نمی خوره که بذاره ترانه تنها زندگی کنه.

ـ یه روزی شاید خودم گفتم؛ فقط اینو بدون که من دو ساله مطلقم.

نسترن - شوخی می کنی!

مهسا ـ کاش شوخی بود، جز خودمون هیچ کس نمی دونه. همه فکر می کنن ترانه رفته اون ور آب واسه تحصیل.

دلم شکست. تکه پاره های این دلو جمع کردن آزارم میده. من سرشکستگی میارم واسه آقابزرگ. دلش نمی خواد جار بزنه بدبختی ترانشو. جار زدنی نیست، کی باور می كنه عزیز کرده فاروق خان بی لباس سفید بره تو خونه شوهر؟ دیگه نباید انتظاری داشت از من بی لباس سفید رفته و بی کفن سفید برگشته. خونه ی شوهرم، خونه ی من نبود، شوهرم هم شوهر من نبود.

romangram.com | @romangram_com