#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_96
فرهاد ـ يعني دختر دكتر سميع معروفين؟
نسترن ـ اگه اجازه بدين.
فرهاد كنار گوش مهسا يه چي گفت و مهسا با چشمای گشاد شده خيره نگاش كرد و بلند گفت:
ـ دروغ!
فرهاد ـ به جون ترانه.
ندونستن اين كه فرهاد و مهسا بي من چي ميگن و مايه مي ذارن از من بد رو مخمه.
***
خنده ی بالا اومده تا پشت لبم رو باز قاطي داشته هاي دلم كردم و منتظر اظهار وجود سميه خانوم سيني به دست پشت در وايسادم. سميه خانوم و سلام زير لبي و يه نگاه بالا به پاييني و برداشتن كاسه آش بي تشكر. نگام رو در بسته خشك شده بالا پايين مي شد كه مهسا لباسمو كشيد و كنار گوشم اظهار فضل نمود كه ...
ـ مي بينم كه صاحبخونه ی فوق العاده مهربوني داري عزيزم.
ـ خفه نشي، همين نصفه شبي پرتت مي كنم از خونه بيرون هم خواب سگا بشي.
ـ دلت از سميه خانوم جونت پره سر من خالي نكنيا.
ـ گمشو بابا، من كه عادتیَم.
ـ آره، بدجور عادتي. ترانه چي شدي؟ يادمه هيچ كس جرات نداشت به عزيز كرده ی فاروق خان بگه بالا چشمت ابروئه. ترانه چقدر عوض شدي. من هيچ وقت نمي تونم مثل تو ناز و نعمتام رو فداي خود راييم كنم. من نمي تونم مثل تو عاشق بشم.
ـ هيچ وقت مثل من عاشق نشو، هيچ وقت. حاليته؟ اون عشق نبود، كور شدن بود.
ـ پس چرا هنوزم اين كوريو دوست داري؟
پاهام جهت گرفت طرف آلونك ملقب به خونم.
ـ يادم نمياد گفته باشم دوست دارم.
ـ پس اسم احساستو چي بذارم؟
romangram.com | @romangram_com