#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_95


آقابزرگ ـ آخه تو تعارفت نكرده قد همه ی ما مي خوري.

خاتون ـ راست ميگه آقابزرگت، بيا اين جا آش بخور. جون تو تنت نمونده صبح تا حالا.

ميون خاتون و آقابزرگ نشستم و فرهاد كاسشو داد دستم و باز خيره شد به نسترن معذب شده. خب عمو جان مي بيني كه داره غذا مي خوره، چشم درويش كن بذار راحت باشه. مهسا همه ناز و قربوناي منو با نيشگوني كه از بازوي فرهاد در آورد و حالي فرهاد خسته دل كرد.

حسام ـ دست خاتونم درد نكنه با اين دست پخت.

خاتون ـ من كه كاري نكردم مادر، نوش جونت.

مهسا ـ ما هم كه بوق. ديروز تا حالا دور از جون تراكتور ازم كار كشيدن، بعد خاتون دستش درد نكنه؟

آقابزرگ با ته عصاش چند باري مصلحت آميز زد به بازوي مهسا و گفت:

ـ بچه خجالت بكش جلو نسترن خانوم. نسترن جان، بابا غريبي نكنيا.

نسترن ـ نه، ممنون، اون قدر جمعتون صميمي هست كه جايي واسه غريبي نمونه.

حسام با آرنج كوبيد تو پهلوي فرهاد كه يعني بشنو و حظ كن فرهاد خان. فرهاد هم نيش چاك داده گفت:

ـ كاستونو بدين بريزم براتون.

همه نگاهمون به كاسه تازه استفاده شده نسترن خيره موند و باز شيهه مهسا هوا رفت؛ البته بي صدا و سر كرده تو سينه ی خود فرهاد.

آقابزرگ ـ نسترن جان بابا و مامانو هم مي آوردي، خوشحال مي شديم.

نسترن ـ بابا فعلا تا يه ماه آينده ايران نيستن. مامان هم براي يه كنفرانس رفتن شيراز؛ وگرنه مشتاق ديدار بودن.

خاتون ـ اون وقت تك بچه ای مادر؟

نسترن ـ نه، يه برادر هم دارم. چهار سالي هست با همسرش سوئد زندگي مي كنه.

عمه فريبا ـ اون وقت مامان بابات شغلشون چيه؟

نسترن ـ بابا جراح قلب و عروقه، مامان هم سوپروايزره.

romangram.com | @romangram_com