#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_94
ـ سلام بر بانوان غيور اين خانه.
گفت و چپيد تو آشپزخونه. مهسا ارور داده سبزي ها رو برد طرف دهنش و مهشيد زد پشت دستش و بعد به ادامه ماتزدگيش رسيد. گلرخ جون يه چشم غره و اشاره به مهسا رفت و قبل از حركتي از جانب مهسا باز اين نمونه نادر انساني پيداش شد و با همون چشماي نيم بندش كنار من جا گرفت و من باز نگام به اون شلوارك ارتشي زير زانو و ركابي پر از حرف انگليسيش خيره موند و آقا سر گذاشت رو پای خاتون و گفت:
ـ خاتوني خوابم مياد.
حركت لب خاتونو ديدم كه مي گفت:
ـ خواب به خواب بري مادر.
نگامو زير چشمي نشونه دادم طرف نسترن سرخ شده. ما عادت كرديم، دليل نميشه كت و شلوار پوش بيمارستانو شلوارك و ركابي پوش ببينه اين. بيدار شو درد كلهممون به جونت.
چشماشو بازتر كرد. فنر دوباره زيرش در رفت و با سرعت اف چهارده جنگي تو پيچ راهرو گم شد. مهشيد و مهسا پكيده ول شدن رو سبزي ها و من هم سر كردم تو موهاي سما و خاتون رنگ و حالش برگشت.
خاتون ـ ببخش مادر، اين بچه ی من از خواب كه مي خواد بيدار شه دور از جون تو عين اين ديوونه هاست.
مهسا دوباره شيهه اسب سر داده رو سبزي ها پخش شد و گلرخ جون هم بي خجالت يه نيشگون از ناكجاي مهسا در آورد و من و مهشيد با سعي اي شگرف به جاي شيهه مليحانه خنديديم. عمه فريبا با حرص سر گردوند. نسترن جان باب ميل عمه فريبا نيست. عمه فريبا دق مي كنه نبنده پرستو رو به ريش فرهاد. عمه جان خدا قوت.
***
براي سماي سوار ماشين دست تكون دادم و اون خواب آلوده تو بغل باباش بهم خنديد. جان دلم، دلتنگ ميشم برات.
آقابزرگ ـ ترانه، بابا؟
دویيدم طرف تخت يا همون مجمع هر ساله نذري خورون.
ـ جونم آقابزرگ؟
آقابزرگ ـ بيا اين جا بابا بشين بخور. صبح تا حالا چيزي نخوردي.
مهسا ـ آقابزرگ من موندم چطور شما فقط آمار ترانه رو دارين؟
romangram.com | @romangram_com