#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_91
مهسا ـ خاتون!
ابرو بالا انداختن واسه مهسا و لب و لوچه آويزون تفريحيه براي خودش.
***
غذا رو چك كرده شال انداختم رو سرم و از در آشپزخونه پا گذاشتم به باغ. نگام به جنب و جوش كارگرا بود. نگام به آرومي مظلومانه اي بود كه لبه ايوون نشسته و با حسرت به تاب وسط باغ خيره بود. پاهام اختيار دارن خودشون ، تحت فرمان من نيستن. كنارش لبه ايوون نشستم و لبخند زده به اون همه معصوميت گفتم:
ـ خانوم خوشگله اسمت چيه؟ اسم من ترانه س.
سرش ميليمتري بالا اومده، باز چونش به گردنش چسبيد و من دست دراز كردم طرفش و گفتم:
ـ از اين تاب خوشگله يكي هم حياط پشتيه، مي خواي بريم ببينيم؟
اين بار سرش بالاتر اومد و گفت:
ـ بابام گفته اين جا بسينم.
آخ من به فداي اين لحن. دل آب مي كني خانوم خوشگله. من اگه بابات بودم جون مي دادم واسه اين بابا گفتن.
ـ خب برو از بابايي اجازه بگير.
از روي ايوون پريد و من تو سياليت ذوقش شناور شدم. باباش سري برام خم كرد و من لبخند زدم و دختر كوچولوي مو فرفري پري وار دویيد طرفم. لبخند زنون دست دراز كرده به طرفش و محتاج محبت گفتم:
ـ بريم؟
دست كوچيكش ارزشمند شد تو دستم و من تو باور خوشبختي لحظه اي گفتم:
ـ حالا نگفتي اسمت چيه خانومي؟
ـ اسمم سماس، سما ... مامان ميگه يعني آسمون.
ـ خوش به حالت، چه اسم خوشگلي داري.
دست كوچيكشو رو لبش گذاشت و نخودي ريسه رفت و من ذوق كردم با اين نخود دونه ی چشماش.
romangram.com | @romangram_com