#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_89
ـ نخوري منو.
ـ آشغال خوري بلد نيستم.
ـ گمشو كثافت.
خنده باز تو دلم رنگ گرفت و قدمام طرف حجم تلنبار شده سبزي جهت. كنار گلرخ جون نشستم و طعم گس مهربوني زير پوستيشو بي كلام با حس نوازش دستم درك كردم.
عمه فريبا ـ چه خبر ترانه؟ كارت تو شركت حسام خوب پيش ميره؟
ـ آره عمه جون، بدك نيست، فعلا تا بستن قرارداد سرمون خلوته.
عمه عادت كرده به عدم ابراز احساسات. سرش باز گرم حجم عمرا تموم شدني سبزي شد و منم دست بردم كه گوشه اي از اين حجم هر ساله خاتون و دو سال نبوده خودمو ساموني بدم.
مهشيد ـ حالا اين پسردايي ما كه تو شركت بهت سخت نمي گيره؟
گلرخ جون ـ مگه جراتشو داره؟ خودم يك دماري از روزگارش در ميارم كه بيا و ببين. تازه فريبرز اولتيماتوم داده تو خونه كه ترانه خم به ابروش بياد جل و پلاس حسام تو كوچه س.
مهديس مثلا با خنده و در واقع با حرص گفت:
ـ خدا شانس بده.
گلرخ جون ـ عزيزه از بس.
باز هم يه لبخند به اون مهر تو چشماي مهربون و يه حس بد از نگاه لبريز حسادت مهديس. مهسا كنارم رو زمين پخش شد و كنار گوشم نظر داد باز.
مهسا ـ مي بينم كه مهديس خانوم مي خوان سر به تنتون نباشه.
ـ فكر كنم بد مدله خاطر خان داداشتو مي خواد.
مهسا ـ بشينه تا اين حسامي كه من ديدم بگيرتش.
ـ مهسا نامرد نباش ديگه، مهديس همه چي تمومه.
مهسا ـ آره، تو همه چي همون تمومه، آف آف.
romangram.com | @romangram_com