#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_88
فرهاد ـ ترانه!
نگام از لباي باريك شده رو به روم كنده شده و به صورت مهربون بهترين عموي دنيا افتاد.
ـ جانم؟
فرهاد ـ بيا اين جا، تو عاشق ياسي.
انعكاس صدام تكرار وار توي اون شب بهاري تو گوشم زنگ زد. "رز هم قشنگه؛ ولي من عاشق ياسم." چرا امشب؟ فرهاد حداقل تو تمومش كن. دلم خونه، خون ترش نكن. اين تشت خون ديگه جا نداره. من كاسه ی صبرم لبريزه.
***
كشو دور موهام انداختم و يه نگاه به سر تا پام ... هي، بدك نشده بودم. يه تونيك ياسي و ساپورت مشكي بلند. از اتاق زدم بيرون و تو پيچ راهرو مهسا رو گوشي به دست پيدا كردم.
ـ آره ... كي مي رسي؟ ... پس منتظريما ... دير كردي نكردي ... باي.
سرم كج شده منتظر پاسخ كي بود.
ـ دوست پسرم نبود. نه كه ندارم، مجبورم با اين نسترن خير نديده دل و قلوه بدم. فكر كنم ته تهش بايد برم اينو من ورش دارم. از اين فرهاد كه بخاري بلند نميشه.
ـ داره مياد؟
ـ آره، گفت تازه رسيده خونه، يه كم استراحت كنه مياد.
ـ فرهاد چرا نيومده؟
ـ چه مي دونم والا، فكر كنم خاتون امروز بچه رو گرفته به كار.
ـ اين تن پرور ازش بعيده.
خنده شد چاشني صورت خوشگلش و از كنارم گذشت. چه نازه. با اون دامن بالا زانوي جين و تي شرت چسبون سرخابي واقعا نازه.
romangram.com | @romangram_com