#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_87
سرم پايين افتاد و دوباره تو دلم يه غش غشي رفتم به لباس عروس آقابزرگ.
مهسا ـ اين ليلي مجنون هم واسه ما خوب خلوتي دارنا.
ـ شك داشتي؟
دستم چسبيد به قلبم و جيغ مهسا و مهديس همزمان نفيركش رو پرده گوشاي يكي يكيمون خط انداخت. با حرص تو صورت زنگوله پا تابوت و سر تخته شسته رو به روم براق شدم و تا اومدم ماشه رگباري فحشو بچكونم، مهسا خودي نشون داده پريد وسط جذبه ی شاخ و شونه ی بنده.
مهسا ـ سر قبر جفتتون حلوا پخش كنم راحت شم. مرض دارين؟
فرهاد ـ مرضو ما نداريم، شماهايي دارين كه بي اجازه پا گذاشتين تو خلوت ليلي و مجنون.
مهسا ـ نه كه تو تا حالا بچه خلف موندي و سر و گوشي اين جا آب ندادي، اومدي در مقام ارشاد ما اظهار فضل مي كني. جمع كن بابا.
فرهاد در حال بيني مهسا رو چلوندن نگاشو دور گلخونه ی با صفا انداخت و گفت:
ـ حرف زيادي بزني راپورتت كف دست آقابزرگه عزيز دل.
مهسا نامردي نكرده يكي كوبيد پشت دست فرهاد و گفت:
ـ مگه من با توی نره خر شوخي دارم ايكبيري؟
حسام ـ حرص نزن آبجي.
مهسا ـ تو يكي نمي خواد اظهار وجود كني سالي، ماهي يه بار. همون مترسك بيشتر بهت مياد.
لباش رو براي حرص دادن مهسا كج كرد و مثلا لبخند زد كه بيشتر با همون معيارهاي پوزخند يكي بود. كم كم هم بر اثر ضربه وارده به ساق پا، خنده پر پر شده رو لبش خشكيد و مهديس جاي حسام چشم غره وار مهسا رو نشونه رفت.
مهديس ـ چيزيت شد حسام؟
حسام ـ نه ... خوبم ... حساب شما هم باشه واسه بعد مهسا خانوم.
مهسا ـ وجودشو نداري برادر من.
حسام باز پوزخند زن از كنار مهسا رد شد و نگاشو زيرچشمي معطوف من اخم كرده بهش كرد. باز هم همون جوابي كه به مهسا داد رو دودستي پيشكش اخماي من كرد. من از پيچ و خم ذهنم بيزارم. كنار توده سنگين اين بار، خاطره حسرت به دلم نمي خوام. از بل گرفتن اين حجم خاموش شده ی دو ساله بيزارم. از پوزخند توی رو به روم بيزارتر.
romangram.com | @romangram_com