#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_85


ـ خداحافظ.

از آسانسور بيرون زدم و جلوي منشي سر تخته شسته وايسادم و بي خيال حدس زدن مارك لوازم آرايشيش شدم و گفتم:

ـ مي تونم مهندسو ببينم؟

با يكي از همون به قول مهسا عشوه خركيا موهاي تو صورتش رو با ناخوناي مانيكور شده اش كنار زد و گفت:

ـ اجازه بدين.

دو دقيقه بعد انگشتاي خم شدم تقه اي به در زد و با "بيا تو" در رو باز كردم. بي تربيت اصولا ميگن بفرماييد. شعور نداري يه ذره دلمون بهش خوش باشه. به صندليش لم داد و از بالا تا پايين يه دور رصدم كرد و گفت:

ـ كاري داشتي؟

ـ مهسا گفت بگم حتما شب برين خونه آقابزرگ، مهمه. ترجيحا خيلي زود.

ـ چرا به خودم زنگ نزد؟

ـ نمي دونم.

نگاشو به گوشيش انداخت و سرشو تكون داد.

ـ مي توني بري.

بي فرهنگ، هردمبيل، بي شخصيت، گاو، ازگل، مرتيكه بي شعور نفهم، مردن نداره يه تعارف زدن! ناسلامتي هم مسيريم، بازم مقايسه. با همه كثافت بودنش زبون تعارف داشت، با همه كثافت بودنش غيرت داشت، با همه ... اصلا چرا مقايسه؟ براي چي مقايسه؟ در پشت سرم بسته و نگاه رنگ باختم بي خيال نگاه پر عشوه ی منشي و خوراك يه مدت غيبت خودم و مهسا شد.

***

يك خنده ی پر تزوير رو بك گراند صورتم كردم و براي عمو فريبرز با تمام سعي اي كه از خودم سراغ داشتم يك لبخند چابلوسانه ول دادم. عمو هم كه ماشاا... خداي دوزارياي راست و ريسه، چشمكي به تمام حالات بصري بنده در زمينه جواب داد و گفت:

ـ باشه بابا، برين گلخونه؛ ولي آقابزرگ شصتش خبردار شد به منطقه ممنوعش پا گذاشتين من خودمو دخيل نمي كنما.

ـ قربون اون هيكل ورزشكاريتون برم من.

عمو در حد كل مردان خاندان فرزين از تعريف ذوق مرگ شده برام ژكوند اومد و منم با مهسا و به قول مهسا دممون، مهديس رفتيم طرف منطقه ممنوعه.

romangram.com | @romangram_com