#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_83


لبام كش اومد. بي لبخند، با پوزخند. با همون حس دردآور مزخرف دو سال هدر رفته ی از زندگي. خانوم سليماني چاييشو مزه مزه كرد و دوباره گفت:

ـ اين مهندس فرزين واسه استخدام اذيتت نكرد؟

ـ نه بابا، بنده خدا كه كاري نداره، همه ازش ديو ساختن.

آقای شكوري ـ شوخي مي كني! اين مهندس آدمو درسته قورت ميده، هيئت مديره از دستش شكارن.

خانوم سليماني چشماشو تو كاسه چشم چرخش داد و با خنده تركيبانه با حالتش گفت:

ـ همه از دستش شكارن.

ـ چند وقته اين جا كار مي كنين؟

آقا شكوري ـ از اولش، مهندس از صفر اين جا رو ساخت. تو دو سال عاليه اين رشد.

تقه در و آقا شكوري نشسته پشت ميز و خانوم سليماني سر كرده تو مانيتور جلو روش؛ پس اين جا فقط كاره و كاره و كار. كاويان و اون سر خلوتش با لبخند موناليزا خراب كردش خيره نگامون كرد و گفت:

ـ خسته نباشين، براي امروز كافيه. به خاطر جلسه فردا زودتر تعطيل مي كنيم.

از سر جام بلند شدم. گوشيم زنگ خورد. من هم با اين زنگ انتخاب كردنم. خودم به درك، ملت عاصي شدن. دستم رو دكمه تماس لغزيد.

ـ الو؟

ـ سلام، خوبي؟

ـ چه اعجب آدم وار احوالپرسي كردي؟

ـ هيچي بابا، حس و حال ندارم. اين خاتون از خواب ناز ظهر ما رو كشونده آورده اين جا پي حمالي.

ـ چه خبره باز؟ مهديس عروس كنيه؟

ـ نه بابا، ما كه از اين شانسا نداريم خدا بزنه تو سر يكي و بياد اينو بگيره. نذري پزونه.

ـ وايــــــــي، راست ميگيا، اصلا يادم نبود. حالا كي هست؟

romangram.com | @romangram_com