#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_81


ـ اَه، معلوم نيست كجا گذاشتمش؟

مهسا ـ مار گزيدت؟ ضد حساسيت مي خواي؟ ريلكس باش.

فرهاد ـ چي ميگي واسه خودت؟ گوشيم كو؟

مهسا ـ مي خواي زنگ بزني اورژانس؟

فرهاد ـ نه، مي خوام زنگ بزنم نعش كش اطلاع بدم بعد از كشته شدنت توسط خودم بياد جمعت كنه.

مهسا ـ نكن اين جوري.

فرهاد ـ ترانه چرا عين تيمارستانيا منو نگاه مي كني؟ برو اون گوشي بي صاحاب منو پيداش كن تو اتاقم.

دستامو به حالت دفاعي جلو خودم گرفتم و گفتم:

ـ باشه عزيزم. تو به خودت فشار نيار واسه زير چشمت خوب نيست. الان ميارم.

پله ها زير پام دو تا يكي ميشد و من با خنده تو دلم و لباي كش اومدم تو اتاق با دكوراسيون بازار شام فرهاد دنبال اون گوشي بودم كه تقريبا ميشه گفت همون دنبال سوزن گشتن تو انبار كاه بود.





***

گوشي به دست جلو حضرت آقا وايسادم و اون آمازوني وار گوشيو از دستم چنگ زد و گفت:

ـ حالا برين پيش خاتون مي خوام تنها باشم.

چشماي مهسا كم كم گشاد شد و دهنش آماده رگبار فحش باز كه فرهاد گوشيو چسبوند به گوشش و با چشم و ابرو اشاره كرد بزنيم به چاك. پشت ديوار دست مهسا رو كشيدم و انگشتمو با علامت سكوت به بينيش چسبوندم و با چشم و ابرو تو مغز در حد جلبكش فرو كردم كه يه كم فالگوشي به كسي برنخورده.

ـ ممنون ... بله بهترم ... شما لطف دارين ... كاري نكردم ... وظيفم بود ... اصلا چرا هر روز تنها ميرين خونه؟ ... خب اين كه مساله اي نيست، هم مسيريم، مي تونيم هر روز با هم بريم و بيایم ... البته اگه خونواده مشكل ندارن ... نه بابا، چه مزاحمتي؟ ... پس فردا صبح منتظرم باشين ... شب خوبي داشته باشين.

مهسا سرشو به ديوار تكيه داد و با ابروهاي بالارفته گفت:

romangram.com | @romangram_com