#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_80


مهسا ـ خدا نكنه خاتون، حالا كه طوري نشده.

خاتون ـ طوري نشده؟ طوري نشده؟ الهي خدا باعث و بانيشو به زمين گرم بزنه.

دهنم چسبيد به گوش مهسا و گفتم:

ـ مي بينم كه خيلي خاطره س.

مهسا ـ كاري نكن كفگرگي واجب شي.

ـ واقعيت تلخه باعث و باني؟

چشم غره مهسا و لبخند كش اومده من و فرهاد تو هپروت؛ پس همچين بي تاثير هم نبوده اين پيشنهاد. سنگ در چاه انداخته مهساي خنگ و ناتواني چار تا عاقل مثل من در درآوردنش. خاتون كه از پيچ راهرو گذشت، مهسا خودشو كنار فرهاد رو كاناپه ول كرد و گفت:

ـ چه خبر؟

فرهاد ـ گورتو گم كن كه هيچ مدله حوصله تو يكيو ندارم.

مهسا ـ تقصير منه كه مي خواستم بگم نسترن ...

فرهاد ـ نسترن چي؟

مهسا ـ خب من كه دارم گورمو گم مي كنم. به من هيچ ربطي نداره كه نسترن چي!

فرهاد ـ بتمرگ سر جات و خودتو واسه من يكي لوس نكن كه اصلا حس و حال ناز خريدن ندارم.

مهسا ـ خرج داره.

اي تو روحت. بادمجون كشت مي كني هكتاري پا چشم عموجان و خرج هم داره؟ پررويي هم ارثيه تو اين خانواده.

فرهاد ـ سگ خور، قبوله.

مهسا ـ عرضم به حضور نا مباركت كه نسترن خانوم يه ده دقيقه پيش طي يه تماس تلفني اظهار نگراني براي ماست رو به روي من كردن و تاكيد كردن اگه حالتون مساعد بود حتما يه تماسي باهاشون داشته باشين.

فنر زير فرهاد در رفت و چشماي من و مهسا نعلبكي وار گشاد شد و فرهاد در حالي كه دستشو به جيباش مي كشيد گفت:

romangram.com | @romangram_com