#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_585
ـ نكن دختر، جلو اين جماعت كار دست خودم و خودت ميدم.
خنديده، سر عقب برده، نگام رفت سمت حسام گوشه سالن، كنار مهديس وايساده و رقص دو نفره ما رو نگاه كرده.
ـ خوش ندارم نگاش مي كنيا.
نگام از حسام كنده، خيره شد تو نگاه سامي شيطون براندازم كرده.
ـ يعني الان غيرتي شدي؟
ـ سيب زميني كه نيستم . اين همون باباييه كه تو رو دوست داره.
ـ دوست داشت.
ـ داره ترانه، دوست داره.
ـ سامي داريم مي رقصيما، چرا خشن ميشي؟
لبخند رو لبش اومده بابت اين پيچوندن مساله توسط من، دستش دور كمرم محكم تر شده، كنار گوشم سر كرده و نفس داغش منو داغ تر از چيزي كه هستم كرده گفت:
ـ خيلي خوشگل شدي. يعني ميشه اين جماعت برن و من و تو تنها بشيم و ...
حرص زده يه نيشگون ريز از شونش در آورده، صداي خندشو شنيده، لبخند تا رو لبم اومد.
رقصمونو پايان داده، روي اون مبل استيل دو نفره نشسته، به نزديك شدن مهديس و حسام نگاه كرديم. مهديس با اون شكم يه كم تو چشمش منو بغل كرده، نه به صميمت مهسا و نه به يخي روزاي گذشته خودش گفت:
ـ خوشحالم كه آخرين نوه فرزينا هم سر و سامون گرفت.
سامي لبخند به نيمرخم زده، دست دور شونم انداخته، به حسام خيره به اين همه صميميت و عشق گفت:
ـ خيلي خوشحالمون كردين كه اومدين.
لبخند يه وري حسام و نگاش باز به اين همه عشق تو وجود ما دو تا. با كشيده شدن دستم توسط مهسا، از جمع دور شده ميون حلقه دخترا شروع به رقص كرده، نگام رفت سمت اون دو تا مرد كه راه باغو در پيش گرفته بودن. يه كم رقصيده، خستگي رو بهونه كرده، دور از چشم همه خودمو به باغ رسونده، پشت ستون وايساده، به اون دو تا كه رو صندلياي سفيد فلزي صبحونه نشسته، رو به روي هم نگاه كرده، صداشونو شنيدم.
ساميار ـ من دوسش دارم.
romangram.com | @romangram_com