#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_584
ـ ترانه هنوز دوتا از مهمونات تو راهن.
مهسا از بابت ندونستن موضوع شونه بالا انداختن پيشه كرده، باز مشغول سرچ اون ستاي تخت خواب نوزاد تو اينترنت شد و نسترن خودش گفت:
ـ حسام و مهديس فردا ظهر قبل مراسمت استانبولن.
مهسا نگاش رو شادمهر لغزيده، نگاه شادمهر رو اميرعلي لغزيده، دست فرهاد دور شونه من سفت تر شده، نگاه من اول به آقابزرگ از سر جاش بلند و راهي اتاق خوابش شده افتاد و بعد چرخش داده شده طرف ساميار اخم تو هم كشيده و من زوري يه لبخند به اون همه اخم گره كور دار زدم. فرهاد كنار گوشم گفت:
ـ هميشه فكر مي كردم مهديسو نميشه دوست داشت؛ ولي تو اين چند وقته خيلي بهتر شده. يعني از اين رو به اون رو شده. فكر مي كنم هيچكس به اندازه مهديس نمي تونست واسه حسام خوب باشه. والا اگه مي دونستيم اين مهديسه با عروس شدن انقده خوب ميشه، زودتر فرستاده بوديمش خونه شوهر.
ـ خوشحالم كه ميان.
فرهاد ـ ولي من خوشحال نيستم. من رفيق همه سالاي زندگيمو خوب مي شناسم. حسام داره مياد تا باور كنه كه از دستش داري ميري. حسامو خوب مي شناسم، مي دونم كه چشش دنبالته، مي دونم كه فردا خون به دل مهديس ميشه. كاش حسام بتونه فراموش كنه.
ـ هميشه زندگي اون طوري كه ماها مي خوايم پيش نميره.
نسترن طرف ديگم نشسته، ترسا رو بيشتر به خودش فشرده گفت:
ـ خيلي نازه ترانه.
دست دراز كرده، ترساي مشتاق آغوشمو به آغوش كشیده گفتم:
ـ بچم ماهه.
فرهاد ـ مي دوني دلم هوس چي كرده؟
ـ هوس چي؟
فرهاد ـ يه كله پاچه دسته جمعي، صبح جمعه به ياد قديما.
ـ پام برسه ايران پايتم شديد.
خنده نسترن و نگاه شفاف سامي به لبخندم و فرهاد لبخند محو به خوشبختي من زده و دست ترسا رو نوازش كرده.
خودمو بيشتر به سامي چسبونده صداشو با اون ولوم من عاشق شنيدم.
romangram.com | @romangram_com