#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_583
ـ ممنونم.
ـ برو از اون شوهر زن ذليلت تشكر كن.
ـ دلت مياد آخه؟
ـ جمع كن خودتو. جمع كن تا آرزو به دل عروسيت نموني، اولا انقده چندش نبودين جفتتون؟
ـ بده خاطر آقامونو مي خوام؟
ـ بابا آقامون اينا، خوشبخت شين با اين آقاتون اينا.
ـ سامي خودش خوشبختيه.
ـ دستشويي لازم شدم جون آبجي. ادامش نده.
با كيف به جون شادمهر افتادن و نگاه خيليا رو با خنده به جون خريدنو خيلي دوست دارم.
***
كنار فرهاد از اول اومدنش تو خودش فرو رفته نشسته گفتم:
ـ خيلي دلم برات تنگ شده بود.
دست دور شونم انداخته، منو به خودش نزديك تر كرده، روي موهامو بوسيده گفت:
ـ واسم قد دنيا ارزش داري، نميگم از انتخابت راضي هستم؛ ولي چون انتخاب توئه سعي مي كنم باهاش كنار بيام.
ـ خوشحالم كه اين جا هستي و اين بزرگ ترين لطفت بهمه.
نسترن از اون ور سالن صدا بلند كرده گفت:
romangram.com | @romangram_com