#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_582
خنديده، دست ساميار دور كمرمو فشرده، حس كردم اون همه موج عشق ساطع شده طرفمو.
***
شادمهر كنارم نشسته، عينك دوديشو بالاي سرش رو موهاش فيكس كرده، به مهساي با ويترين بوتيك درگير خيره گفت:
ـ اولا فكر مي كردم مهسا اعصابمو تو زندگي داغون مي كنه، از اون دسته دختراي لوسه كه همه چي واسش فراهم بوده.
ـ بعدش به نظرت مهسا چي شد؟
ـ يه دختر محكم. كم اذيتش نكردم؛ ولي يه بارم نق نزد تو جونم.
ـ عوضش اين چند روزه تلافي در آورده.
ـ اينا نازه فدات. منم هم ناز خودشو و هم فسقل بابا رو بد خريدارم.
ـ بابا شدن بهت مياد. تو همه اين سالا واسه شادي بابا بودي، بابا بودنو بلدي، تو خونته.
ـ مي خوام يه كم شادي رو آزادتر بذارم. مي خواد كانادا درس بخونه. به نظرت بذارم؟
ـ اون جا كه فك و فاميل داري؛ پس زياد سخت نگير.
ـ آره، مي خوام هم يه فرصتي به اون بدم، هم يه فرصتي به زندگي زناشوييم. مهسا با شادي مچه درست؛ ولي مي خوام يه كم خصوصي بشه زندگيم و با تمام مخالفتم و تعصبم مي خوام شادي يه كم طعم استقلالو بچشه.
ـ يه مدت بذار اين جا بمونه.
ـ ساميار منو مي كشه. مي خوام رو كاراي اقامت تحصيليش تو كانادا كار كنم. مي خوام اين ماهاي آخر پيش خودم باشه، دوريشو عادت ندارم.
ـ پس مي خواي آدم شي.
ـ روتو كم كن بچه. ولي ترانه پشيمون نيستم از اين كه حرفاي ساميارو قبول كردم و فرستادمت اين جا. خوشحالم برات، اين برق خوشحالي رو خيلي وقت بود تو چشات نديده بودم.
romangram.com | @romangram_com