#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_581


بچه پرروي اومده تا پشت لبم پس زده شده يه چشم غره الكي و مثلا دلخور واسش اومده دلم غنج اين همه محبتش رفت.

ـ چهار روز وقت صرف كردم تا طرحشو زدم.

خودمو تو بغلش جا كرده گفتم:

ـ بس كه آقايي.

خنديده، اومد لباشو برسونه به گردنم، صداي جيغ جيغ مهسا و خنده سايه تو فضا پيچيده، ما رو تفكيك سازي كرده، شنيدم صداي سامي رو كه گفت:

ـ اينا ولمون نمي كنن.

مهسا ـ من با تو يكي حرفي ندارم. مردي كه نتونه واسه ويار زنش قره قوروت پيدا كنه مرد نيست.

شادمهر ـ نه بابا، آقا اصلا بچه خودمه، نمي خوام لوس بار بياد.

سايه ـ دست تو نيست شادمهر جون، بايد عادت كني.

ساميار ـ آماده اين واسه مراسم؟

مهسا ـ واي خوب شد گفتي، ساميار جون من لباس ندارما.

ساميار ـ خب چرا به من ميگي؟ به اون نره خر كنار دستت كه واست شادمهر جونه بگو .

مهسا ـ راست ميگه ديگه. همه شوهر دارن، منم شوهر دارم. من يه لباس واسه مراسم ندارم به كي بگم؟

شادمهر ـ اگه بچه داري تو اين همه نق نقو شدن تو رو داره، بابا اصلا من بچه نمي خوام. حله؟

مهسا ـ اصلا ما سه تا ميريم خريد، شما هم دنبال كارای مراسم باشين.

ساميار ـ كاري نمونده، خودم همه كارا رو راست و ريس كردم.

مهسا ـ به اين ميگن مرد نمونه.

شادمهر ـ به اين ميگن زن ذليل نمونه.

romangram.com | @romangram_com