#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_574
***
سايه ترسا رو تو بغل سامي گذاشته گفت:
ـ يه كم اين بچتو بگير، ما راحت با مادر بچت بازي كنيم.
اميرعلي ـ خوشم مياد همچين دهنتونو پر مي كنين ميگين بازي انگار چه المپيكي راه انداختين.
سايه ـ حالا از كل تحرك شما آقايون كه مختص جلو تلويزيونه اونم سر شهرآورد بهتريم.
شادمهر ـ ناز نفست سايه جون، خوب زدي تو برجكش.
سايه ـ ما مخلصيم.
مهسا يه دونه از اون چيپساي تو كاسه رو تو دهن انداخته با اون تيپ منو به شخصه خفه كن و شادمهر حرص دهش بلند شده توپو بالا انداخته گفت:
ـ سايه بيا ديگه.
بازي رو شروع كرده، مي شنيديم صداي اين آقايونو.
ساميار ـ هوشه، مرتيكه بچمه، عروسك كه نيست اين جور بالا مي اندازيش.
شادمهر ـ بچم بچم راه نندازيا، اين عشق عموئه.
اميرعلي ـ چه نيومده صاحب اين فنچول ما شد.
ساميار ـ الكي واسه من خودي نشون ندين. بچم به آراس بيشتر از همتون عادت داره.
شادمهر ـ بچت هم مثل خودت بي معرفته.
توپ رو به مهسا پاس داده، نتونسته بگيرش، عقبكي خودشو تو جاده انداخته تا توپو بقاپه، ما رو بي حوصله كرده بابت اون ميمون بازياش، نگاه منو كشيده به ترساي تو بغل باباش ملوس شده و منو ديده لباش كش اومده و ذوق كرده و ... صداي جيغ سايه و دویيدن شادمهر و فرياد "يا ابوالفضلش" قلبمو از جا كنده، نگامو نرم نرمك برگردوند طرف شادمهري كه مهسا به بغل چشماشو خون گرفته، راننده رو بي خيال داد مي زد سر ساميار تا ماشينو راه بندازه. دلم خون اين همه هيجان، ترسا رو بیشتر تو بغل فشرده، كنار سامي صندلي جلو نشسته، به شادمهر واسه اولين بار اشك رو گونش چكيده و سر مهسا رو تو بغل گرفته و چپ و راست بوس خرج اون صورت رنگ پريده و چشماي بسته كرده ديده رو به سامي گفتم:
ـ زود باش تو رو خدا.
romangram.com | @romangram_com