#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_575
پاش بيشتر به گاز فشار آورده و دل من خون تر شد.
***
ترسا تو بغل شادي آروم خوابيده خيالمو از بابتش راحت كرد و سامي كنارم نشسته، ليوان آبميوه رو واسه تعديل فشار به خوردم داد و گفت:
ـ چيزي نشده که، شلوغش كردين. بنده خدا اصلا سرعتي نداشت.
نگام به شادمهر سر به ديوار پشتيش تكيه داده و چشم بسته بود. كنارش نشسته، دست رو شونش گذاشته گفتم:
ـ چي كار كردي با مهسا كه انقده دلش ازت خونه؟
نگاش طرفم برگشته، ديدم اون سرخي تا حالا تو چشمش نبوده رو.
ـ مگه چي ازم گفته؟
ـ قرار من و تو بي محلي به مهسا نبود، بود؟
ـ كم گذاشتم؛ ولي در حد گله گذاري نذاشتم.
ـ قرار ما يه خونه وسط شهر و يه دختر خوشگل و خريداي تو نبود، بود؟
سنگين تر شدن نگاش و لبخند كنج لبش و نفس پر صداش.
ـ قبل اين كه برم نيويورك، يه دختره تو شركتم چشمو گرفته بود، بعد كه رفتم نيويورك به كل از يادم رفت. بعد عروسي با مهسا تو شركت ديدمش. حلقه دستش بود. از بچه ها پرسيدم، گفتن شوهرش دو ماهه زمين گير شده. به اسم رفاقت پا تو خونشون گذاشتم و كمك خرجي كردم. يعني ميگي مهساي من اين همه دوستم داره كه واسه خاطرم بهم شك هم بكنه؟
ـ واسه اين دختر خانوم بهونه داري، واسه بي محليات چي؟
ـ اون دوري مي كنه، اون سرد شده، وقتي شب برمي گردم خودشو به خواب مي زنه، حالا من گناهكارم؟
ـ دل نگرونشي؟
romangram.com | @romangram_com