#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_567




***

لبخند رو لبم رفته برگشته، تا دستم به سيني چايي رفت، دستاي گنده شادمهر سيني رو برداشته، ابروهاش واسم بالا و پايين شد و دل من خون شد كه اين بار هم از چايي بردن خبري نيست. پر حرص سر تا پاشو برانداز كرده، با قدماي بلند از كنار اون و نيش بازش و ابروهاي بالا پايين شدش گذشته وارد سالن شدم و كنار مامان شهره با اون لبخند خيلي ناز نقاشي شده رو صورتش نشسته، سرمو مثل اين دختراي هفده هجده ساله خواستگار نديده بند اون قالي پرز بلند ميون ست مبلم كردم.

بابا مهدي ـ والا نميشه اسم اين مراسمو خواستگاري گذاشت، بيشتر بله برونه. جوونا اين دور و زمونه كه به خواستگاري نمي ذارن برسه. ما هم اومديم بله رو بگيريم از عروس خوشگلمون.

باز هم صد رحمت به روح پر فتوت اين سر پايين افتاده كه نيش تمام بعدي بنده رو تو طبق اخلاص پيشكش واسه جمع به نمايش نمي ذاره.

مهسا ـ ببخشيد من يه سوال داشتم از هر دوي اينا. من مي دونم جفتتون عاشق بچه اين؛ ولي الان بحث آينده شما نيست، آينده ترساست. خب اگه تو سالاي بعد شما بچه دار بشين سر ترسا چي مياد؟ من ديدم آدمايي رو كه يه بچه به فرزندخوندگي گرفتن و بعد بچه دار شدن خودشون نتونستن به اون فرزندخونده محبت كنن.

نگاه شادمهر و اميرعلي و مهسا بين ما دو تا نوسان پيدا كرده، اخم بابا مهدي و آقابزرگو تو هم كشوند.

ساميار ـ اين اتفاق نمي افته ...

نگاه مستقيمش به چشماي من و من سرم پايين افتاده از اين عيب بدون چشم پوشي.

ساميار ـ اين اتفاق نمي افته چون من هيچ وقت بچه دار نميشم. من واقعا از ترانه ممنونم كه با وجود اين عيب حاضر شده منو قبول كنه.

سكوت افتاده به جون خونه و آقابزرگ زيرپوستي لبخند زده و بابا مهدي با لبخند يه وريش پيپشو به راه انداخته و خاتون با سرعت و لبخند بيشتر ميوه واسه آقابزرگم پوست گرفته و مامان شهره دستمو به نرمي فشرده و سايه كنار دستم سر كرده تو گوشم گفت:

ـ نه، همچين داره از داداشم خوشم مياد.

ـ من ... من نمي دونم چي بگم؟

بابا مهدي ـ خب اين دو تا برن دو كلوم با هم حرف بزنن.

باز سايه سر كرده تو گوشم گفت:

ـ نه كه كلا از هم دور بودين.

كوبيده شدن آرنجم تو پهلوي سايه هم خفه خونيشو به همراه داشت، هم جمع شدن صورتشو. كنار اون همه جذابيت راه افتاده با اشاره دستش ليديز فرستي وارد اون اتاق با اون تخت دو نفره تنها روز محرميت خون به دل سامي كرده شده به اون كه درو پشت سرش بسته و بهش تكيه داده و با نگاش سر تا پامو وجب كرده و هيزي شده تنها كارش خنديده، با لوندي روي تخت نشسته پا رو پا انداخته، با سر انگشت عشوه وار موهامو از پيشوني كنار زده گفتم:

ـ خب؟

romangram.com | @romangram_com