#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_568


كنارم روي تخت نشسته، نيمرخمو خيره خيره نگاه كرده گفت:

ـ چرا من انقده دوست دارم؟

لبخندم وسعت گرفته، نگامو كنده از اون پاركت قهوه اي سوخته خيره تو صورتش گفتم:

ـ چرا اون حرفا رو زدي؟

با دست نرم موهامو به دست گرفته و به بينيش برده و نفس عميق كشيده و چشم خمار كرده گفت:

ـ چه حرفايي؟

ـ سامي تو مجبور نيستي واسه خاطر من خودتو خراب كني.

دستش دورم حلقه شده، ضربان قلبمو ريتم به ريتم بالا برده گفت:

ـ باعث و باني اون اتفاق منم و تا ته دنيا هم تاوانشو ميدم. ترانه من و تو اون قدر خوشبخت ميشيم كنار همديگه كه نيازي به وجود يه بچه از وجود خودم و خودت نباشه.

ـ من ترسا رو به اندازه ترساي خودمون دوست دارم.

ـ تو قلب تو فقط منم، اينو يادت باشه.

خنديده از حسادت شوخي قاطيش، پشت سرمو به تخت سينه سامي بيشتر تكيه داده، لذت نفساي عميقشو لا به لاي موهام حس كرده گفتم:

ـ كي برمي گرديم ايران؟

ـ هر وقت دلت خواست ميريم و ميايم.

ـ واسه هميشه گفتم.

ـ چند سال ديگه. وقتي جفتمون نگران اين نباشيم كه حرف و حديث بقيه هم خودمونو اذيت كنه هم ترسامونو.

ـ اگه يه روز ترسا بفهمه ...

ـ مي فهمه، خودمون بهش ميگيم، تو تولد ده سالگيش. نمي خوام وقتي از يه آدم ناتو شنيد ضربه بخوره. خودمون ميگيم و بهش باور مي ديم تا ته دنيا اون واسه من و تو از يه بچه خوني بيشتر عزيزه.

romangram.com | @romangram_com