#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_565


لحن آروممون و مهساي خندون و زيرچشمي برانداز كردناي شادمهر و خاتون از اين همه صميميت بچه هاش لبخند زده.

شادمهر ـ كه مي خواي به آقاتون بگي؟ چشمم روشن. اگه گذاشتم امشب تو پاتو تو سالن بذاري كه غيرت ندارم.

ـ پس علنا اعلام كردي بي غيرتي ديگه نه؟

شادمهر ـ بچه پررو.

مهسا ـ حالا چرا اين جا نشستي ترانه؟ برو آماده شو دير ميشه.

ـ چي بپوشم حالا؟

مهسا ـ بازم خوبه از صدقه سر آقاتون كمدت پر لباسه.

ـ نه، یه چي جديد مي خوام.

شادمهر ـ پولداريه ديگه، سه سوته آماده باشين بريم يه دوري بزنيم.

گونشو محكم بوسيده، خندشو در آورده، لبخند مهسا رو به راه انداخته، دوییدم طرف اتاق و صداي شادمهرو شنيدم كه گفت:

ـ تحويل نمي گيري خانوم.





نذار اين زمونه شكستت بده، نمي خوام كه تسليم تقدير شي.





***

جلوتر از اون دوتاي هر كدوم بي نگاه به هم نگاشونو به ويترين بوتيكا دوخته راه رفته، لباس چشمگير شدمو با اون انگليسي درب و داغون طلب كرده، زير چشمي اون دو تا با فاصله رو نيمكت جلوي بوتيك نشسته رو ديد زده، دلم خون شد از اين همه روابط حسنه. ميون اون دو تا خودمو جا كرده گفتم:

romangram.com | @romangram_com