#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_564


خاتون ـ نه شهره خانوم، اين چه حرفيه؟ قدمتون سر چشم.

خودمو از شدت ذوق مرگي تو بغل مهساي از اول تلفن از خنده روده بر شده پرت كرده، چشم غره خاتونو ديدم و نيشم براش چاكيد. تلفن قطع شده و من هنوز تو بغل مهسا و مهساي هنوز هر و كرش هوا و خاتون يه بند از بي حيايي من غر زده.

مهسا ـ بچه بيا خودتو جمع كن. نميري از ذوق.

ـ مهسا دارن ميان خواستگاريم.

مهسا ـ آبرو نذاشتي برامون.

ـ مهسا به نظرت دسته گل واسم چي مياره؟

مهسا ـ چه مي دونم؟!

شادمهر اومده تو سالن، ما رو از اون حالت در شان خاندان فرزيني نبوده بيرون آورد.

شادمهر ـ چه خبره؟

خاتون ـ هيچي مادر.

مهسا ـ چرا دروغ ميگي خاتونم؟ مي خواي آبرو داري كني؟ همه مي دونيم كه اين بي شوهري بد بهش فشار آورده بود، ديگه خجالت كه نداره. بچه ذوق خواستگارشو داره.

شادمهر ـ خواستگار؟

مهسا ـ رفيقتون دارن قدم رنجه مي كنن امشب واسه امر خير.

شادمهر ـ غلط كرده، ما دختر به هر كسي نميديم.

ـ كسي از شما نظر نخواست.

گوشمو كشيده، خنده تا رو لبش اومده، از اون همه پررويي من سر وجد اومده گفت:

ـ بچه يه كم حيا داشته باش.

ـ گوشمو ول نكني به سامي ميگم حالتو بگيره.

romangram.com | @romangram_com