#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_563


ـ من چيزي نمي خوام.

ـ سوالمو بهتره درست كنم. بپرسم كيو مي خواي، جواب راست و حسيني بهم ميدي بابا؟

ـ آقابزرگ!

ـ آقابزرگت مي دونه كه تو تا ته دنيات هم دلت با اسم ساميار سحابي ميره و نگات هيچ مرديو جز اون نمي گيره.

ـ اِ آقابزرگ!

ـ ترانه، بابا اين همون پسريه كه وقتي اومد خواستگاريت واسه اولين بار، به توی عزيز دلم گفتم نه. اين همون آدميه كه تو واسه خاطرش واسه اولين بار تو روم وايسادي؛ ولي ترانه من مردم، هم جنسمو مي شناسم، حتي اگه دو نسل بعد من باشه. تهش يكي هستيم، يه چيو كه ازمون بگيرن تازه مي فهميم چقدر محتاجش بوديم. وقتي تو رو ازش گرفتم، فهميد چقدر محتاجت بوده. نميگم يادم رفته همه كاراشو؛ ولي بعضي كاراش به مذاق من بد جور خوش اومده. تا ته دنيا هم كه بشه، دلم واسه حسامي نمي سوزه كه فقط با نگاش عشق بهت مي داد. فرق حسام و اين پسره هم همينه. حسام مرد وايسادن نبود، تو كل زندگيش يه بار جلوم وايساد و گفت مهديس نه. نگفت ترانه رو مي خوام، گفت مهديس نه. ترانه تو عزيزي، اگه تا ته دنيات بچه دار نميشي، عوضش اين پسره واسه خاطر جمعي خاطرت اين همه دنگ و فنگ كشيده و يه بچه رو بيمه آينده اي كرده كه خودش هم بهش اطمينان نداره. ترانه نميگم پسره همه چي تمومه؛ ولي وقتي يكي پای عزيز كرده من واميسته، تو چشمم مياد. اين پسره واسه خاطر تو كم منت منو نكشيد، كم خردش نكردم، كم نچزوندمش؛ ولي ته تهش به جای كم آوردن اون، من كم آوردم. بهش گفتم ترانم از ارث هيچي نمي بره مرد، تورتو يه جا ديگه پهن كن، بهم گفت اون قدر به پاش مي ریزم كه غم بي ارثيشو نخوره. ترانه اين اون مردي نيست كه اون سالا واسه خاطر پول باهات موند، اين مرديه كه حالا اگه بي پول هم باشي پات واميسته و اگه يكي بگه بالا چشت ابروئه چششو در مياره. مي دوني وقتي اون پولو ريختم تو دست و بالت، حسام چشاش چه برقي زد؟ عوضش برق چشاي مهديس رفت. هميشه مهديس مغرورترين نوم بود؛ ولي اون روز ديدم برق اشكو تو چشاش. مهديس هيچ وقت جلو ماها بغض نكرد، اون روز جلو چشام لباش از بغض لرزيد. بحث من مهديس نيست، بحث من حساميه كه اون قدر مرد نبود تا اگه بله عقد داد، پاي بلش وايسه. بحث من خودمم كه دو تا از نوه هامو بدبخت كردم. حالا ترانه مي خوام راست و حسيني تو چشاي مني كه از بچه هاي خودم واسم عزيزتري زل بزني و بگي دلت با اين پسره رضا هست يا نه؟

سرم پايين مي افته و نگام زير چشمي قد و بالاي هنوز استوار آقابزرگمو نظري مي گذرونه و ميگم:

ـ شما كه خط نگاه منو خوب مي خونين، خودتون بگين آقابزرگم.

ـ خط نگاهت اينو ميگه كه تو تا ته ته دنيا باز هم خاطر اين پسره جلمبونو مي خواي.

ـ آقابزرگ!

ـ قرار نيست ناز دوماد بخريم. بايد غلامي كنه تا به چشمون بياد.

خندم از اين همه استبداد آقابزرگ تا پشت سد لبام مياد و دلم غش ميره و غنج ميره و چشام شكوفه مي زنه.





***

جلوي پاي خاتون نشسته، نيشگوني كه خاتون از بازوم در آورده رو حس كرده، خودمو بيشتر به گوشي تو دستش نزديك كرده، شنيدم صداي مامان شهره رو.

مامان شهره ـ به خدا من شرمندم، اصلا روم نميشه ازتون بخوام مزاحم بشيم واسه خاطر اين پسره.

اخمام ميره تو هم بابت اين پسره از دهن مامان شهره در اومده. سامي من اسم به اين شيكي رو خودش سنديت كرده كه بهش بگن اين پسره؟

romangram.com | @romangram_com