#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_559


مهسا ـ خوبم، یه کوچولو کسلم. دیشب تا صح با ترانه حرف می زدیم، خوابی نداشتم. اینه که یه کوچولو حال ندارم.

باز نگاه شادمهر و مهسای بی توجه به این نگاه. امیرعلی یه چی حالیش شده، نگاه نگرون شدشو به من دوخته، با اشاره یه چی تو مایه های چی شده پرسید و من اشاره زدم هیچی.





***

به اون كه كنار اميرعلي و شادمهر كنار بار وايساده منو زيرچشمي نگاه مي كنه يه نيمچه لبخند غمزه در اختلاطش زده، نيش آقا رو باز مي كنم و سقلمه شادمهر تو پهلوي آقامون نشسته، حساب كار دست جفتمون مياد.

بابا مهدي ـ ترانه، بابا اين جا بهت خوش مي گذره؟ خوش نمي گذره، اون هفته با خودمون برت مي گردونيم ايران.

نگام به سامي افتاده، اخماي هفت و هشت صورتشو يه نگاه كرده، مي فهمم حرف بابا جانش به مذاق آقا هيچ مدله خوش نيومده.

ـ حالا ببينم چي ميشه.

چشم غره ی التماس قاطي دار سامي رو زير چشمي ديده، لبخند بدجنسم تو چشم سايه رفته، نيشش رو از اين همه بد ذاتي باز مي كنه. خاتون هنوز هم رو نداده به سامي، عوضش با ترسا خوش، اين بار ميگه:

خاتون ـ آره مادر، يه مدت هم بيا خونه. همه دلشون تنگه برات.

مهسا ـ ايشاا... برمی گرده؛ ولي سري بعدي كه ما خواستيم برگرديم.

نگاه شادمهرو مي بينم به اون لبخند شايد واسش غنيمت شده. شادمهر اهل خيانت نيست. شادمهر مرد پا حرفش موندنه. شادمهر آدم چزون نيست. شادمهر مهسا چزون نيست. شادمهر تومني دوزار تو مرام با همه فرقشه. شادمهر تو چه مي كني؟

شادمهر ـ حالا دقيقا داداش قراره ناهار چي بخوريم؟

ساميار يه چي در گوش شادمهر گفته، شادمهرو به خنده مي اندازه و اميرعلي رو يه لبخند با ژست يه قلپ شام پاينشو بالا رفتن. جمع كه حالت دو به دويي مي گيره، مهسا رو يه گوشه گير آورده، رد نگاشو گرفته، مي رسم به استخر بزرگ تو باغ و ميگم:

ـ مهسا اين جوري نباش ديگه.

لبخند زده، سرش به شونم تكيه داده، زيرچشمي آقاشونو برانداز كرده گفت:

ـ دلم تنگشه.

romangram.com | @romangram_com