#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_558
دل من می گیره، اونو نمی دونم.
***
همه دور سفره ی صبحونه نشسته و تعریف از خونه دار بودن من کرده، لبخند خاتون راه انداختن و دل من گرفت از نبودن بچم و شوهرم تو خونم. نگاه شادمهر به مهسایی بود که جای جاخالی کنارش کنار من جاگیر شده بود و از صبح جز یه سلام صبح به خیر حرفی رد و بدل نکرده بود باهاش.
شادی ـ برنامه امروز چیه؟
امیرعلی - میریم یه گشتی تو شهر می زنیم، واسه ناهار میریم خونه سامیار.
شادی ـ ولخرج شده داش سامیارمون.
خنده زیر زیرکیش به من سر پایین انداخته و سنگینی اون همه نگاهو به خودم کش.
شادمهر ـ بچه چرا تو عادت داری بیشتر از کوپنت حرف بزنی؟
خاتون ـ اِ شادمهر، مادر نگو این جور به بچم، گناه داره.
مامان شهره ـ یکی به این پسره بگه، هی می زنه تو ذوق بچه.
شادی ـ من فدای شماها بشم.
مهسا لبخندشو خواهرونه پاشید تو صورت اون همه شیطنت دخترونه و من دلم گرفت، اونو نمی دونم.
شادمهر ـ ترانه خانوم، خوب دیشب خانوم ما رو قر زدیا، حسابمون باشه واسه بعدا.
پوزخند زیر پوستی مهسا و سایه جای من کل کل کرده با شادمهر و مهسا با لقمه دستش چند دقیقه به مناظره نشسته.
امیرعلی ـ مهسا خانوم چرا ساکتی؟
نگاه آقابزرگ رفت سمت اون جیرجیرکش و نگاه خاتون نگرون شد از سکوت شب پرکش.
romangram.com | @romangram_com