#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_557
ـ وقتی شوهرت مشکوک می زنه، اولش به رو خودت نمیاری، سرتو عینهو کبک می کنی زیر برف و خیالتو تخت این می کنی که نه بابا، شوهر من اهل این کارا نیست، بعد می بینی نه انگاری داره بدتر میشه، بعد می افتی دنبال این که ببینی این شکت تا کجا می کشونت، اون وقت عین این فیلما تو یه تاکسی می چپی و یه صبح تا شب می افتی دنبال شوهرت و تهش می رسی به یه خونه نقلی با صفا که بالا شهر نیست و تو یه عمر با همه رفاهت آرزوی معماریشو داشتی، شوهرت با اون همه کیسه خرید تو دستش زنگ بلبلی درو می زنه و بعد چند لحظه یکی عین فرشته ها، با یه چادر گل گلی سفید که تا وسط موهای خرماییش کشیده میاد دم در و کیسه های خریدو از دست شوهرت می گیره و شوهرت هم پشت بندش با یه خنده ای که واسه خونه تو کم رو لبش میاد، پشت سر دختره میره تو خونه و تو می شکنی؛ ولی دلت راضیه، راضی اینه که دختره کم ازت نداره، دلت نمی سوزه از این که شوهرت بی سلیقگی کرده. من از اولش هم می دونستم که ته زندگی من و شادمهر میشه این. این که من کنار عزیزتر از خواهر واسه شوهرم بشینم و بگم راز دل این یه ماه رو دلم مونده رو بگم و دلم سبک شه.
دلم می رفت به همنشینی نگام بابت اون دونه دونه قطره اشکای چکیده رو گونه اون عزیزتر از خواهر.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ اطمینان نمیخواد ترانه. بالاتر از این که شوهرم بعضی شبا واسه خیانت نکردن به عشقش رو کاناپه جلو تلویزیون خوابش می بره و همون نفسای شب تا صبحش تو خواب که فقط سهم من از دوست داشتنشه رو حرومم می کنه؟
ـ نگو مهسا، شادمهر بعیده ازش.
ـ نیست ترانه، من می دونستم که شادمهرم عاشقم نیست، دلم خوش بود به این که اون قدر عشق می ریزم تو زندگیمون که واسه جفتمون بس باشه؛ ولی زندگی من ساعت یک شب برمی گرده خونه و گشنش نیست و شام منو نمی خوره و جلو تلویزیون رو کاناپه خوابش می بره و صبح ساعت هشت بدون صبحونه ای که من یه ساعت وقت صرفش کردم از خونه می زنه بیرون.
دل من می گیره، دل اونو نمی دونم.
ـ مهسا یه چی بگم؟
ـ تو گفتی من گوش ندادم، من جای عاشقش کردن خیال کردم عاشقش باشم بسه.
ـ مهسا بازم میگم تو از سر اون شادمهری که من قدر داداش نداشتم دوسش دارم زیادی زیادی.
ـ چه ثمر؟ چه ثمر که شوهرم عشقشو تو خونه نقلی با صفای وسط شهر، کنار یه دختر موخرمایی چادر گل گلی سفید پیدا می کنه و هر وقت از پیشش میاد خوشه و چشاش از خوشی برق می زنه؟
دل من می گیره، اونو نمی دونم.
ـ مهسا مثل من زود قضاوت نکن. فرصت بده.
ـ همه رو سامیار ندون، سامیار اگه الان واست خوبه، یه برحه از زندگیتونو به فنا داده.
ـ اگه اون یه برحه رو به فنا داده، دلیل نمیشه که تو کل زندگیتو به فنا بدی.
ـ فنا اینه که من باشم و شادمهر تو حسرت با اون بودن باشه؟ نه ترانه، تو مرام من نیست که واسه خاطر خودم سد راه عشقم بشم.
ـ می فهمی چی میگی؟ من مهسایی که کم بیاره نمی شناسم.
ـ بحث کم آوردن نیست، بحث سربار نبودنه.
romangram.com | @romangram_com