#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_555


مهسا ـ ترانه کجایی؟ بیا ببینمت، دلم واست یه ریزه شده.

فس سامی خوابیده، نیش سایه تمام بعدی چاکیده، ترسا رو به خنده انداخت و منم با چشام عشوه اومده، لحظه آخر چسبیدن لبای سامیو به شقیقم حس کردم و دلم غش رفت.





***

دلتنگ این همه خوبی بوده، با اون لیوان سرامیکی گنده نسکافه کنارش تو اون خونه آراس واسه تنهایی و رفع دلتنگی انتخابش کرده نشسته گفتم:

ـ دلم واسه حرف زدن باهات پر می زد.

ـ هلاکت بودم؛ ولی انگار یه خبرایی این جا بوده.

ـ یعنی می خوای بگی شادمهر قبل اومدنت نگفته این سه سال سامی چه کرده؟

ـ بگم خوشم نیومده دروغ گفتم؛ ولی ترانه حالا چرا یه بچه سر راهیو می خواین بزرگ کنین؟ بعدش اگه بچه خودتون به دنیا بیاد واستون سخت میشه.

ندونستن مهسا و خیلی از آدمای زندگیم و من و سامی حالا حالاها حرف از این و اون شنفته.

ـ من و سامی ترسا رو می پرستیم.

ـ بگم دلم روشن این بود که ته تهش مال همین مسخرم می کنی؟

ـ دلت روشن بود و واسه سامی شاخ شونه می اومدی یه ریز امشب؟

ـ حقشه. تو این یه سال آخر که پیشم بودی، که دیدم به چشم خودم که دوریش الکی خندت می انداخت و واقعی گریت، که دیدم هنوز که هنوزه دلت باهاشه، کمشه این دو قورت و نیمای باقی مونده ماها.

ـ مهسا خیلی دوسش دارم.

ـ پس قراره پا همه چیش وایسی.

ـ مگه تو پا شادمهر واینسادی؟

romangram.com | @romangram_com