#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_553


ـ چیزه ... خب ... دیگه دیگه.

خاتون ـ به گوشم برسه زودی وا دادی، تیکه بزرگت گوشته.

ـ دقش دادم.

خاتون ـ مونده تا دق کنه، دختر از خونواده فرزین می خواد، اونم نفس من و آقابزرگشو. حالا حالاها بدوئه.

ـ اِوا خاتونم!

خاتون ـ بخوای ناز نکنی، دستتو می گیرم، برت می گردونم ایران.

کجایی خاتونم که ما صبح بله هم دادیم و امیرعلی و سایه هم شاهدی کردن واسه این بله. تو مساله جاگیر شدن تو ماشینا که از همون اول شادمهر و شادی و مهسا تو ماشین راننده سامی نشستن و سایه به کنار خونواده شتافته شاخ و شونه امیرعلیو راه انداخت و به دستور آقابزرگم ما سه تا فرزین تو ماشین امیرعلی نشستیم و سامی هم اخماش تو هم کشیده شد.





***

توی لابی امیرعلی و شادمهر و سامی حکم باربرو داشته، چمدونا رو به واحدای مربوطه فرستاده، کنار ما جمع شدن و سامی هم با چشاش واسم خط و نشون کشی راه انداخته، دوزاریمو واسه عدم کنارش بودن انداخت زمین.

مامان شهره ـ خاتون بیاین واحد سایه دور هم می شینیم، هنوز که واسه خواب زوده.

سایه ـ قرار نیست بریم واحد من، ترانه تدارک دیده.

شادمهر ـ پس چرا این جاییم؟ بریم، من گشنمه.

نفسم راحت این شد که من واسه یه گردان تدارک دیده بودم و به مسخره بازیای سایه بی توجهی خرج کرده بودم. سامی واسم لبخند اومد و شادمهر بهش اخم کرده یه سقلمه نثار پهلوی اون کرد و دل من تو هم پیچید و سایه متحمل در آغوش گیری ترسا، ترسا رو تو بغل من انداخته، کنار گوشم گفت:

ـ مردم بچه می خوان، خودشون هم نگهش دارن، والا.

ـ بچه پررو، پادرمیونی جلو بابا مهدی و مامان شهره هم واسه امیرعلی می خوای شما دیگه، نه؟

سایه ـ اصلا خودم ترسا رو نگه می دارم، تو خیالت از بابت بچت راحت.

romangram.com | @romangram_com