#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_552


سامیار ـ بهتره با آزادیات خداحافظی کنی دختر خوب.

نگامو پر از حس خوب تشکر به نیمرخ اون مرد ترسا به بغل انداخته، به خودم که اومدم میون حجم خوب مادرانه های خاتونم اسیر بودم. از بغل پر عشق خاتون بیرون زده، مامان شهره پر از مهر منو به بغل کشیده، داد سایه در اومد و بابا مهدی سایه و منو با هم تو بغل جا داده، حس پدر بودن داد و من تهش رسیدم به بغل اون مردی که به این جا رسیدنمو مدیون تصمیمای زورگویانش بودم. مهسا تو بغلم هق زد و شادمهر اونو از بغلم بیرون کشید و تو بغل مردونه من دلم برای ورژن برادرانش تنگ جا داده، رو سر همسرشو بوسیده گفت:

ـ چطوری خانوم خوشگله؟

سامی با ترسای تو بغلش کمی دور از جمع خودی نشون داده، ترسا رو تو بغل امیرعلی بی کار و خودشو واسه مادرزن لوس کرده، انداخته خم شده دست خاتونمو بوسیده گفت:

ـ خوش اومدین.

نگاه همه مات اون عروسک تو بغل امیرعلی وول خورده بود و نگاه مهسا مات اون همه آرامش خاتون با یه ابروی بالا رفته قد و بالای شوهر منو دیده زده، مهسا چشم غرشو به سامیار دستشو طرفش دراز کرده رفته، فقط سر انگشتای اونو لمس کرده، با چشاش واسه من خط و نشون کشیده گفت:

ـ به به، جناب سحابی، چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد.

سامیار ـ نفرمایین، این چشم ماست که منوره مهسا خانوم.

شادمهر دست رو شونه ی سامیار زده گفت:

ـ اون که صد درصد. بهتره بریم خونه.

میون آقابزرگ و خاتون راه رفته، نگام به سامی بود که ترسا رو پدرونه و مهربون تو بغل گرفته، خودشو واسه مامان شهره دلش تنگ این پسر یکی یه دونش لوس می کرد بود. خاتون سر کرده تو گوشم گفت:

ـ یه بار به فاروق امیدوار شدم.

ـ چی؟

خاتون ـ پسره انگار همچین به دلم می شینه.

ـ خاتون ...

خاتون ـ ماشاا... چقدر ترسا خوشگله.

ـ ماهه بچم.

خاتون ـ بچت؟

romangram.com | @romangram_com