#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_551


ـ دوست دارم.

از ابراز احساسم سر شوق اومده، منو بیشتر به خودش فشرده، کنار گوشم با اون ولوم من عاشق کنش گفتم:

ـ نه به اندازه ی من.





***

جوراب عروسک دار ترسا رو تو مچ پاش درست کرده، به سامی ترسا به بغل گفتم:

ـ چرا نمیان این سه تا؟

خنده مشکوک سامیو حس کرده، سرم بالا اومده به اون چشمای گاهی بدجنس شده خیره گفتم:

ـ چیزی هست که من نمی دونم؟

لباش به گوشم چسبیده گفت:

ـ بعضی چیزا هست که فقط من می دونم.

صدای هین سایه و امیرعلی مات مونده به یه نقطه، منو به رد نگاش متوجه کرده، دهنم باز این همه شوک وارده شد.

ـ سامی!

سامیار ـ خب به نظرم سوپرایز جالبی بود براتون، مگه نه؟

امیرعلی ـ تو می دونستی.

سامیار ـ خودم کاراشونو راست و ریس کردم.

سایه ـ وای بدبخت شدیم، از این بعد حکومت نظامیه.

romangram.com | @romangram_com