#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_550




***

از بغلش خودمو کنار کشیده گفتم:

ـ نکن سامی، بذار آماده بشم، دیرمون شد.

ـ چه مکافاتی داریم از دست اینا! بابا زنمی، می خوام دلتنگیام رفع شه بابا.

ـ بذار این مهر عقدت خشک بشه؛ بعد ناله نفرین کن.

خودشو رو کاناپه ول داده، به من آخرین بررسی از کلکسیون دسرام رو به عمل آورده خیره شده گفت:

ـ کدبانویی خانومم، اصلا از سرشون هم زیاده، چرا خودتو خسته کردی؟

خنده کرده، با نگاه به اون همه جذابیت با کانالای تلویزیون درگیر شده، بیشتر ذوق کرده، دلم خوش شد به عقد صبحمون تو سفارت و اون همه برنامه مرفحی که امیرعلی و سامی واسه جمع چهار تاییمون چیده بودن.

ـ مهسا بفهمه زنت شدم می کشه منو.

ـ با همه احترامی که واسش قائلم، می تونم بگم غلط می کنه. از این به بعد به خانومم کسی چپ نگاه کنه با من طرفه.

ـ بشین این جا، شادمهر هم بذاره با زنش طرف شی.

خنده ی اون و من چپیده تو اتاقم تا آماده بشم واسه پذیرایی از اون مهمونای عزیزتر از جون. سنگینی نگاه اون آدم به چارچوب تکیه زده و دست تو سینه جمع کرده رو حس کرده گفتم:

ـ سیر نشدی؟

ـ نچ، سه سال کم نیست .

خندیده، کلاه پفکی لبه دار مخمل قرمزو رو موهای بازم کج گذاشته گفتم:

ـ من آمادم.

دستاش دور شونم حلقه شده، شقیقم از آتیش لباش گرم شده گفتم:

romangram.com | @romangram_com