#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_549


ـ سامي؟

كمرم بيشتر چنگ شده، بعد از يه وقفه چند دقيقه اي از آغوشش بيرونم كشيد و صندلي اون ميز كوچيك؛ ولي خوشگلو بيرون كشيده كمك كرد روش بشينم و لباي داغشو چسبونده به دستم، چشماش بسته شد و بعد از يه مكث چند ثانيه زمان بر، رو به روم اون طرف ميز جاگير شده، دستمو از روي ميز شكار كرده گفت:

ـ دلم تنگت بود.

چشماي تبداترش تاييد حرف مي كردن و سر من از اين همه حرارت ساطع شده طرفم به زير افتاده گفتم:

ـ اين يه شام دو نفره س؟

جاي جواب تك خند زد و دل من بيتاب اون تك خند شد.

ـ چي بكشم برات؟

ـ فرقي نداره، هر چي خودت مي خوري.

لبخند نقاشي شده رو صورتش و من دلم قيلي ويلي رفته از اين همه خيرگي و تبداري نگاه. غذا رو نصفه خورده گفتم:

ـ من سير شدم.

نگام به بشقاب دست نخورده اون بود و لبخند مثل نگاش تبدار.

ـ منم سيرم.

دستمو از حصار دست من عاشقش بيرون كشيده، بلند شدم و نگامو دور گردوندم و عطر حضورش باز نزديكم شد. تو صدم ثانيه روي يه پاش زانو زده، دست به جيب برده، جعبه مخمل سرخ رنگو جلو روم باز كرده و رينگ ساده ی من هميشه عاشق مدلش جلو روم به تصوير كشيده شده، با اون ولوم من عاشق و ته مايه لرزش گفت:

ـ با من ازدواج مي كني؟

نگام بند نگاه لرزونش بود و پاهام نيرو تحليل داده به زانو در اومدن، رو به روي اون همه تواضع من هيچ وقت از مردم سراغ نداشته. پيشونيم چسبيده به پيشونيش، چشمامو بستم و حس كردم كه رينگ تو دومين انگشت دست چپم نشست و دستم ميون اون همه گرما فشرده شد.

ـ خوشبختت مي كنم.

دستم دور گردنش حلقه و دست اون كمرمو چنگ زده و من تو اون حجم عطر و گرما فرو رفته. سر بالا كرده، نگامو دادم به نگاش و لبامون تو يه لحظه به هم چسبيد و عطش تو وجودم بيداد كرد و نفساي اون آروم شد از راحتي خيال.



romangram.com | @romangram_com