#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_547


ـ پس مي خواي سر بدوئونيش.

ـ هي، همچين.

ـ بيچاره داداشم.

ريز خند من و چشم غره خواهرشوهرونه اون.





***

ظرف سالدو تو يخچال جا داده، تلفن زنگ خورده، تا من به خود بجنبم رفت رو پيغامگير.

ـ ترانه، ترسا حالش بده، خيلي بده. ترانه من نمي دونم چي كار كنم. جون ترسا خودتو برسون، رانندمو فرستادم دم خونت. ترانه زود بيا، خواهش مي كنم.

صداي پر استرس و لرزيدش بند دل مي لرزوند و من اولين كت بهاره به دستم رسيده رو با هل و ولا تن كرده، از خونه زده بيرون، سوار ماشين راننده که درشو برام باز نگه داشته شدم و هرچي آيه و دعا تو ذهنم رژه رفت و خونده نخونده جلوي ورودي عمارت پياده شده، دوئيدم طرف دري كه انتظار مي رفت خدمتكار مثل هميشه به روم باز كنه و باز نشد و من خودم دست به كار شدم. تاريكي محيط و تنها منبع روشنايي اون شمعاي دنبال هم رديف شده به موازات هم و گلبرگاي رز كنارشون ريخته و من مات اين صحنه مونده و به خود اومده بابت مريضي ترساي اسم من تو شناسنامش و از جاده درست شده توسط شمعا عبور كرده و راه پله هاي تا حالا ازش بالا نرفته رو بالا رفته و به طبقه دوم پر از شمع ريز و درشت رسيده و موزيك لايت تو سكوت موجود خودي نشون داده و من مه و مات اين همه زيبايي نور شمع و گلبرگاي رز سرخ همه جا پر پر شده و يادم باز به ترساي مريض افتاده و قبل از به راه افتادن گرمي حضور آشنايي پشت سرم و صداي من عاشق تو گوشم پيچيده.

ـ خوشت اومد؟

رو پاشنه پا طرف اون همه خوشتيپي و دكمه تا روي سينه باز چرخيده گفتم:

ـ ترسا كو؟ چيزيش شده؟

ـ جور ترسا رو امشب عمه سايه و عمو اميرش مي كشن.

ـ مگه ترسا مريض نيست؟

ـ تو كه اين قدر زودباور نبودي خانومم.

خنده پر از شيطنتش و من تازه دوزاريم بابت اين دروغ شاخدار زمين افتاده و لبخند ناخودآگاه تو صورتم قد علم كرده و نگام باز رو تك تك اون همه زيبايي لغزيده، زير لب گفتم:

ـ ديوونه.

romangram.com | @romangram_com