#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_526


سامیار لبخند رو لبش کشیده، چند قدم کوتاه طرف حسام برداشته، دست دوستی دراز کردش بی جواب موند.

نگاه منم به پوزخند خط کشیده رو لبای حسام موند.

سامیار - خیلی از دیدنتون خوشحالم. از این که یه مدت ترانه تو شرکتتون مشغول بوده هم ممنون.

نگاه حسام خیره من گفت:

- چرا شما تشکر می کنی؟ فکر نمی کنم نسبت شما نزدیک تر از نسبت دخترعمو پسرعمویی من و ترانه جون باشه.

جون ته ترانت یعنی اِند صمیمیت دیگه نه؟ یعنی سامیار خان حساس شو به این رابطه دخترعمو پسرعمویی.

دستم دور بازوی سامیار حلقه شد.

واسه خاطر مهدیس حلقه شد.

واسه خاطر بچه تو شکم مهدیس حلقه شد.

واسه خاطر اون پوزخند رو لب حسام حلقه شد.

واسه خاطر اون حلقه ی نبوده تو دومين انگشت دست چپ حسام حلقه شد.

واسه خاطر اون همه خاکی بودن اون لحظه سامی حلقه شد.

- داره دیرت میشه حسام، باید بری. به مهدیس سلام برسون و بهش بگو منتظر کوچولوش هستیم.

نگاه حسام یخ زده شد و خداحافظی از دهنش درنیومد و دستش تو جیباش فرو رفت و خمیدگی شونه هاش کنار اون اسکله با اون تیپ عجیب خوشگل نگاه همه رو به خود کش پشت به ما راه افتاد.

- رفت.

- همه امیدم اینه که فقط پسرعمو بوده باشه واست.

- رفیق بود.

- پس امیدی هست.

romangram.com | @romangram_com