#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_525
- تو چرا ...
- چرا چی؟ من نمی خوامش به کی بگم؟ من دلم باهاش یکی نیست! بچشو زایید طلاقش میدم و از ایران میرم.
- چقدر راحت در مورد زندگی دو نفر ديگه هم تصمیم می گیری. مهدیس زنیتش واست مقبول نیست قبول، دختر عمت که هست!
- کاش نبود و من این همه بدبختی نداشتم.
- حسام با چیزایی که تو باورم گنجوندی يکی نیستی، یکی نشدی، تو اون مردی نیستی که اون شب زمستونی واسم قشنگ حرف زد، حسام اون شب این قدر بی رحم و بی عاطفه نبود.
- حسام اون شب چند وقتی هست که دیگه حسام اون شب نیست، وقتی ترانشو خودش رسوند فرودگاه تموم شد، اون حسامه تموم شد.
از رو اون نیمکت بلند شدم و دل پیچ خوردم رو چنگ زدم و گفتم:
- عوض شدی.
قدمام رو خلاف جهت اون نیمکت برداشتم که نگام تا چشمای سامی بالا اومد که نگاش منتظر نگام بود.
منتظر اخم و تخمش بودم که لبخند زد و دست روی شونم گذاشت.
از اول صبح حس کردن حضورش پس دروغ نبود.
باور کنم یا نه هرم نفس هاتو
سنگینی نگاه حسام رو به خیرگی نگاهامون حس می کردم.
حسام - به به، مشتاق دیدار جناب سحابي!
romangram.com | @romangram_com