#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_521


متلک میگه و كنايه نگاش رو کنار اون همه مهربونی به طرفم پرتاب مي كنه.

امیرعلی از پشت میز بلند شده گفت:

- ترانه ناهار محشری بود، من میرم یه کم استراحت کنم.

سایه با نگاش بدرقش کرد و سوال نگاش منی رو نشونه رفت که خودم هم تو حل این همه مجهول زندگیم پر از علامت سوال بودم.

سایه هم از پشت میز بلند شده، صد درصد تصمیم به سراغ امیر رفتن گرفته و گفت:

- منم امروز خیلی خسته شدم، ترانه ناهار خوبی بود.

لبخند متزلزلم به روش پاشیده شد و صدای در تو گوشم پیچید.

ظرفش رو به دست گرفته راهی آشپزخونم شد و گفت:

- خاتون خیلی دل تنگته.

- منم دل تنگم.

- فقط دل تنگ خاتون؟

- حسام میشه ادامه ندی؟

- تو هیچ وقت نذاشتی ادامش بدم.

- هیچ کس نخواست که ادامش بدی.

بی حرف کنار هم میز رو جمع کردیم و کنار سینک کنار هم وایسادیم و این بار من گفتم:

- برو بشین، چیزی نیست خودم می شورم.

- با هم می شوریم.

از لبخند شفاف شده تو چشماش فرار کرده بی حرف ظرفای شسته رو به دست مهندس فرزین می سپردم واسه خشک کردن.

romangram.com | @romangram_com