#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_520


- جرات داری یه کلمه از این حرفاتو جلو مهسا بگو.

حسام مثلا خندید و امیر گفت:

- ترانه یه ناهار نمی خوای به ما بدی؟

خوشحالی نگام بابت كمتر شدن حضورم كنار مهربونياي نگاش رو فقط خود حسام دید و پوزخندش دلمو به هم زد.





***

اشاره ی سایه رو به ظرف کم خوردم دیدم و بی خیالش شدم که حسام گفت:

- نمی خوای برگردی؟ فکر نمی کنم زیاد این جا کاری داشته باشی.

سایه - اتفاقا ترانه این جا خیلی بهش خوش می گذره.

آره جون تو!

- نه خب ، سایه راست میگه این جا بهم خوش می گذره، تو کی برمی گردی؟

حسام - امشب.

- چه زود!

حسام - فکر می کنم همین اندازشم زیاد به مذاق خیلیا خوش نیومده.

نگاش امیرعلی رو نشونه گرفت که با اخم به سخنرانی غرای حسام گوش می داد.

سایه - این چه حرفیه؟ ما خیلی از حضورتون خوشحالیم، اصلا ترانه این همه تدارکو فقط واسه شما دیده.

حسام - در این که ترانه فوق العاده مهمون نوازه شکی نیست.

romangram.com | @romangram_com