#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_519
- خوبه، جالب مسیر حرفو عوض می کنی با بدترین موضوع ممکن.
- من برم فنجونای قهوه رو بیارم.
- آره فرار کن.
تو آشپزخونه نفس حبس شدم آزاد شد و سینی رو به دست گرفته روی دورترین مبل نسبت به اون نشستم و لبخند زینت اون همه استرس صورتم کردم و گفتم:
- همایش خوب بود؟
- برای وقت گذرونی آره، جات تو شرکت خیلی خالیه.
- تو این مدت اون قدر استراحت کردم که مزش رفته زیر دندونم.
- امیر علی بر نمی گرده ایران؟
اومدم جواب بدم که زنگ در نذاشت و دلم خوش وجود یکی میون تنهایی من و اون همه مهربونی نگاه حسام شد.
در رو روی امیر اخم تو هم کشیده و سایه حسابی به خودش رسیده باز کردم و نگاه نگرانم رفت به اون همه غیرت تازه به خروش اومده ی این امیر.
مراسم خوش و بش اون سه نفر به چند دقیقه بسنده کرد و همه دور هم نشستیم و سایه با چشم و ابرو اشاره زد به خوش تیپی تنها نوه ی پسری خاندان فرزین.
امیرعلی - چه خبر از کار و بار حسام؟ شنیدم کارت سکه شده.
حسام هم همه ی اون غرور فرزین ها رو به نمایش گذاشته گفت:
- کار من همیشه سکه بوده.
ابروهای امیر بالا رفت و لب هاش با یه لبخند استهزا آمیز از هم باز شد.
امیرعلی - اون که صد درصد!
سایه - خب چه خبر از خونواده؟ مهسا چطوره؟
حسام - خوبه، زیادی خونه دار شده. از مهسا همیشه بعید بود این جور خانومی بشه.
romangram.com | @romangram_com