#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_518


موهام رو پشت گوش زده به اون همه استرسم تو آیینه نگاه کردم.

زنگ در که می خوره دلم هم باهاش پیچ می خوره.

تصویرشو تو آیفون دیده کلید رو زدم و جلوی در به انتظار اون آدم خوش پوش با یه لبخند جذاب از پله ها بالا اومده شدم.

قدماش رو بلندتر برداشته رو به روم وایساد و خیره تو صورتم با اون همه نفس گرم هدیه کرده به صورتم گفت:

- سلام خانوم.

یه لبخند دوستانه مثل همه ی روزای کنارش بودن به روش پاشیدم و اون با همه مهربونی مختص منش گفت:

- رامون نمیدی تو خونت خانوم؟

از جلوی در خودمو کنار کشیدم و اون با دست اشاره زد اول من و من هم با همه ی اون استرس راه افتادم و پشت کانتر آشپزخونه وایساده خیره به اون همه خوش پوشی گفتم:

- چی می خوری؟ چای، قهوه، آبمیوه.

- یه فنجون قهوه.

قهوه جوش رو راه انداختم و خودمو با چیدن شیرینی های خرید سایه تو ظرف سرگرم کرده گفتم:

- خب چه خبر؟

صداش نزدیکم و به فاصله یه قدم ازم شنیده شد که گفت:

- خبر از این مهم تر که دلم خیلی تنگت بود؟

از این همه مهربونی قاطی صداش فرار کرده ظرف شیرینی رو به دست گرفته راهی نشیمن شدم.

تیر خلاصم شد سوالم و راست خورد وسط اون همه حساسیت حسام.

- مهدیس خوبه؟ چی کارا می کنه؟

اخماش تو هم کشیده و دل من مچاله از این همه بی عشقی شد. مهدیسم بیچاره س.

romangram.com | @romangram_com