#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_514
امیرعلی - اومدی خداحافظی؟
سایه - اوهوم، دیدم بعضیا بی معرفتن من بیام خداحافظی ازشون.
پوزخند جای لبخند رو روی لبای امیر گرفته منو واسه یه نیشگون از پهلوی سایه ترغیب کرد.
امیرعلی - خب دیگه من باید برم، مراقب ترانه باشین.
عقب گردش واسه رفتن به دو قدم هم نرسید.
سایه - فقط مراقب ترانه؟
امیر از سر شونه یه وری سایه رو نگاه کرده گفت:
- چی بگم دوست داری؟
سایه - هیچی ... من هیچی دوست ندارم. داره دیرت میشه.
دهنم باز موند از این همه کله شقی این دو تا مخ تو مخچشون نبوده.
چند قدم دورتر شدن امیر و سایه یهو جو تمام وجودشو صاعقه زده.
سایه - به نظر تو اگه یه دختر واسه بار دوم از یه پسر خواستگاری کنه خیلی بده؟
دهنم بازتر از حالت قبل با سرامیکای کف یکی شده به اون منبع این همه حالات می مکیم خیره زیر لب گفتم:
- سایه دیوونه شدی؟
امیر علی رو پاشنه پا چرخیده قدمای آروم و حوصله سر بر طرف سایه برداشته، یه دستشو به جیب بند کرده گفت:
- اگه پسره دختره رو تا سر حد مرگ دوست داشته باشه نه، چرا بد باشه؟ اگه اون پسره مثل من دیوونه ی سایه خانوم باشه هیچ اشکالی نداره.
لبخند رفته رفته رو لب سایه نشسته، دستاش روی سینه چلیپا شده، خودشو یه کم جلو کشیده و خیره چشمای امیرعلی گفت:
- پس دوسم داری.
romangram.com | @romangram_com